#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_364

-سخته.

-من همه ی گذشتتو میدونم تو خیلی سختی کشیدی تو لیاقت خوشبخت شدن داری و من مطمئنم کنار صابر خوشبخت میشی.

حرف میزد انقدر خوب و مهربان که مرا به راحتی درگیر میکند و من اگر احساسی در بطن وجودی ام شکل میگرد و تمایلی برای فکر کردن نه از سر عشق و نه از ته دل تنها و تنها به خاطر مهارت این زن در صحبت کردن بود.





-میدونی تو میتونی به صابر یه شانس بدی صابر خیلی چیزا در مورد تو میدونه اما تو درمورد اون چی میدونی؟بهش فرصت بده ببین چقدر پدری حالیشه چقدر ارزش داره پدر بچه ات شه من بهت قول میدم اگه بهش فرصت بدی بهتر نتیجه میگیری مطمئن باش تا اخر عمرت نمیتونی مجرد بمونی تو بیشتر از هر چیزی نیاز به یه تکیه گاه داری یه تکیه گاه که اسمشو بذارن خانواده...یک زن برای تشکیل یک خانواده به یک مرد نیاز داره.

انقدر خوب حرف میزد و قانع کننده که مرا خلع سلاح کند.

-من باید فکر کنم.

هدف من دست به سر کردن بود و او اما لبخند پیروز بخشی می زند چشمانش برق دارد و باز ان برق چشمها باعث میشود تنم بلرزد.با خوشحالی خداحافظی کرده و مرا با دیدگاهی تازه به زندگی و تفکراتی جدید رها میکند

تمام طول روز را فکر میکنم قدم میزنم و باز هم فکر و فکر و فکر اما کلافه از این فکرهای عجیب و غریب ترس و بهم ریختن اینده و تجربه ی یک شکست دیگر به خود نهیب میزنم مگردیوانه ام زندگی تازه ارام شده ی امروزم را خراب کنم،من این ارامش را سخت درست کرده بودم و حال با دستهای خود نباید نابودش کنم.

صدای زنگ گوشی ام مرا بی میل به همان سمت کشاند، اینکه ممکن است صابر و یا حتی دامون باشد باعث میشود میلم کمتر شود اما دیدن شماره ی پروین لبخند مهمان لبانم میکند.

-سلام دوست بی وفای خودم خوبی خوشی؟

-سلام با وفا من خوبم تو چطوری؟

-عالیم.

-چه عجب یادی از ما کردی.

romangram.com | @romangram_com