#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_363


-شاید داری فکر میکنی من واسه چی اینجا اومدم ؟ خب دلیل اومدنم مشخصه اومدم به خاطر برادرم.

نگاهم کرد مهربانانه و من تنم کمی از این مهربانی یخ کرد و دلیلش را نمی دانستم.

-صابر گفت بهش نه گفتی ، درست مثل گذشته .

بغض و نفرت داشت کلامش وقتی که واژه ی گذشته را میان جمله اش به زبان اورد.

-اون موقع من نامزد داشتم.

-اره میدونم و اینم میدونم تو چه جوابی به صابر دادی.

-کم سن بودم و با غرور جوانی و عقلی که هنوز به تکامل نرسیده بود ، از این جهت از اقای صدرم عذرخواهی کردم.

-برخلاف صابر تو خیلی اونو غریبه میبینی.

اب دهانم و قورت میدهم گاهی از لحن صحبت کردن ساحل میترسیدم او سعی داشت مهربانانه حرف بزند اما من درک میکردم میان کلماتش نفرت بیداد میکند. حتی میدیدم چشمانش را که گاهی به حالت عجیبی در می امدند.

-من نیومدم نبش قبر کنم شمیم جان اومدم از تو واسه داداشم خواستگاری کنم .

دوباره مهربان می شود و بی کینه و بی نفرت حرف می زند

-میدونم به صابر جواب دادی اما اینم میدونم داداش من فقط با یه گل مثل تو خوشبخت میشه.

-ممنون عزیزم اما باید بگم من فعلاً فقط میخوام مادر باشم.

-کنار مادر بودن یه زن خوبم باش.


romangram.com | @romangram_com