#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_362

-ببخشید به جا نمیارم.

باز هم همان لبخند زیبا.

-اُه...بخشید فراموش کردم معرفی کنم اسمم ساحلِ...ساحل صدر...خواهر صابر.

-معذرت میخوام که نشناختم بفرمایید داخل.

استقبال خوبی نبود از خواهر ادمی که این همه به من لطف داشت. و سعی داشتم با روی گشاده این اشتباه را جبران کنم.نگاه ساحل گوشه گوشه ی خانه ام را می کاوید.

-خوش اومدید.

-ممنون ببخشید که بی خبر اومدم .

لبخندی زدم و به داخل خانه راهنمایی اش کردم.

-خونه ی قشنگی دارید.

-ممنون البته اینجا من مستاجرم.

-منظورم چیدمان وسایل بود.

-لطف دارید.

مقدمه چینی میکرد و من میترسیدم از اینکه این لبخندا و این چهره ی مهربان ظاهری باشد و او قصد تخریب روح و روانم را داشته باشد بهر حال او مثل برادرش از سر احساسات تصمیم نمیگرفت و خارج از گود راحتتر تفاوتها را میدید ،من یک زن مطلقه با یک فرزند و کلی مشکلات دیگر و برادر او ؟ اما من که اطلاعاتی از برادرش نداشتم شاید حتی در حال حاضر زن هم داشت یا نه... خوشبینانه که فکر میکردم زنش را از دست داده بود.

-داری به چی فکر میکنی؟

تنها در سکوت لبخندی میزنم.

romangram.com | @romangram_com