#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_361


-پام خورد به سیم تلفن.

نگاهی به سیم بلند تلفن میندازم .

-عزیزم الان بهتری؟

هق هق دارد صدایش: درد میکنه.

در اغوشم ارام میشود و گریه هایش بند می اید. بلندش میکنم روی تخت میخوابانمش.

به امید فردایی بهتر نفس میکشم ارین کنار من است و این برای من کافیست، روی تخت دونفره ای که خریده ام تا شبها ارین در کنارم راحتتر بخوابد دراز میکشم و ارین را در اغوش میکشم،بوسه ای بر پیشانی اش میزنم و به ارامی موهایش را نوارش میکنم...حس ارامشی دارد این مادر بودن ...خیلی زود و بدون حتی قرص ارامبخشی پلک روی هم میگذارم و خواب مهمان چشمانم میشود.





پیام رسیده به گوشی ام را باز میکنم ارسال شده از طرف صدر نفس ارامی می کشم و لبخندی کنج لبم می نشیند ،ساعت دادگاه را برای روز شنبه متذکر شده خدا راشکر میکنم از منطقی که خرج کرده و تعهد کاری ای که دارد.

غروب یک جمعه ی تعطیل مثل همه ی جمعه ها دلگیر است و من برای فرار از این دلگیری به حیاط خانه پناه میبرم چه خوب است که این خانه حیاطی به این بزرگی و پر از درخت دارد.ولی به زوی که هوا سرد میشد و درختان این حیاط عریان باز هم میتوانستم از زیباییهای حیاطی که دیگر سبز نیست لذت ببرم.

با بلند شدن صدای زنگ در از جا بلند میشوم و به سمت در حرکت میکنم، با دیدن چهره ی نااشنای زنی جوان در پشت در حیاط نگاهم تعجب میکنم در جواب سلامش تنها سلام میکنم اما انگار هرچه او برای من نا اشناس من برای او اشنا هستم.

-اجازه میدید داخل شم؟

لبخندش پررنگتر شده،اما این روزها من نمیتوانم به راحتی اعتماد کنم شاید ادم داوود است،جلوی در می ایستم و حال نوبت اوست که بهت کند.

-عزیزم چرا نمیذاری بیام داخل؟ حرفام یکم طولانیه دم در نمیشه.


romangram.com | @romangram_com