#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_360
-چرا انقدر نسبت بهم بی اعتمادی.
-چون تو و خانواده ت تمام اعتماد منو به انسانیت از بین بردین و اگه ادمای دیگه ای رو دو رو اطرافم نمیدیدم شک میکردم که اصلاً انسانیت وجود داشته باشه.
-اینجوری که فکر میکنی نیست.
-لطفاً برو دیگه منو فراموش کن .
-اخه دلیل لجبازیتو نمفهمم.
-منم دلیل این همه اصرار و متوجه نمیشم.
با عجله ی گوشی ام را که به عادت همیشه همراهم بود بالا گرفتم.
-اگه بخوای اینجا بمونی زنگ میزنم پلیس.
بی حرف نگاهم میکند شاید صورت جدی ام را میبیند که تسلیم شده راهش را کشیده و از انجا دور میشود .
با رفتنش نفس ارامی میکشم اما دلم گواهی میدهد دست بردار نیست.
به ارامی راه خانه را پیش کشیدم.
سرم از این همه اتفاق در حال انفجار است، هنوز چند روز از دستگیری داوود نمیگذرد که دامون سرو کله اش پیدا شده و من میدانم این ادم برای پیش برد اهدافش به سمت من امده ،قرار است شریک این ادم شوم؟ نه ترجیح میدهم سهمم را پول نقد کنم تا چشم در چشم هیچ یک از اعضای این خانواده نشوم،سعی میکنم اهمیتی ندهم،به سمت یخچال میروم و مقداری اب خنک توی لیوان میریزم قرص ارامبخشی را از بسته خارج میکنم اما صدای زمین خوردن ارین باعث میشود قرص را روی زمین پرت کنم و به سمت هال حرکت کنم.
-آی پام آی
روی زمین زانو میزنم و پاهایش را بوسه باران میکنم
-چی شدی؟
romangram.com | @romangram_com