#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_359
لبخند روی لبانش حالم را بدتر میکند نگاهم را بدتعبیر کرده؟ اخمم را بیشتر میکنم.
-اومدم حرف بزنیم.
چرا این روزها همه دنبال حرف زدن با منند ؟!
-خب بدون شک تو در جریان همه ی اتفاقات این مدت هستی؟ داوود دستگیر شده و هرچی که داشته و نداشته مصادره شده جز سهمش از فروشگاه که به خاطر ارث بودن جز اموال سالم داوود مونده همونم با تلاشای صابر قراره بشه یه مقدار از سهمت به عنوان مهریه.
همه ی اینها را می دانستم و تکرارشان خارج از حوصله ام میشد.
-لابد میگی چرا این حرفا رو دارم میزنم ؟ خب راستش فکر کردم من و تو شریکای خوبی میشیم.
-شریک؟!
-من هنوز رو پیشنهادم هستم .
-کدوم پیشنهاد؟
-پیشنهاد ازدواجم.
با نفرت چشمهایم را در چشمانش میدوزم این مرد از من چه میخواست چرا مرا راحت نمی گذاشت؟
-همه ی اینا واسه اینه که خیالت از سهم مغازه ات راحت شه،یعنی تو حاضری به خاطر دو دانگ یک فروشگاه ازدواج کنی ؟ برات متاسفم.چون من ازتو...
-نه اینجوری نیست چرا این برداشت و کردی؟
-اول میای از سهمم میگی و بعدش یه پیشنهاد مسخره مطرح میکنی برداشت دیگه ای میشه کرد؟
romangram.com | @romangram_com