#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_358
در سکوت قهو ه ام رو مزه مزه میکنم حالا دیگه صابرم علاقه ای به صحبت ندارد و بعد از خوردن یک قهوه ی نصفه و نیمه از در کافی شاپ بیرون زدیم.
اینبار اجازه ی رساندن هم ندادم و با یک تاکسی به خانه ام بازگشتم،سر و صدای بازی ارین سرشوقم اورد،به تصمیمی که برای اینده ام گرفته بودم اعتماد داشتم...من نفس میکشم برای ارین و به عشقش.
هنوز کارهای حضانت ارین مانده و من در این چند روز سپری شده حتی روی زنگ زدن به صابر را هم نداشتم...چرا فکر میکردم او دست بردار نیست؟ حداقل انتظار داشتم وکیل منو ارین بماند اما این بی خبری....باید به او نیز حق میدادم.
********
در حیاط را باز میکنم و قدم به داخل حیاط خانه میگذارم، نگاهی به ارین می اندازم مشغول بازی ست ، کارهای این روزهای بهزیستی خسته کننده شده نمیدانم به خاطر نبود اقای محمدی ست و یا من در زندگی ام کم اورده ام که به کاری که دوستش داشتم مثل سابق عشق نمی ورزم...گاهی به سرم می زند دنبال کار سابقم باشم اما وقتی فکر میکنم من به این محیط و این ادمها مدیونم و الان که زمان ادای دین است باید بمانم و به کارم ادامه دهم...هر چند بایدی ندارد یک عشق عمیق هم به این کار دارم با گذشته ای که داشته ام راحت و بهتر این ادمها را درک میکنم...مطمئناً وقتی اقای محمدی بازگردد و روال کار مثل سابق شود من نیز ارامتر میشوم و از این فشار کاری بیرون خواهم امد.
صدای زنگ گوشی ام باعث میشود نگاه از ارین بگیرم و به صفحه ی گوشی نگاه کنم،نامی که روی صفحه به نمایش گذاشته بود تمام روح و روانم را یغما برد صدای سنگین نفسم میان صدای شاد ارین محو می شود.
-اومدی خاله.
لبخندی میزنم و دراغوش می کشمش.همین اغوش ارام کردنم کافیست...دوباره به قصد بازی دور می شود و باز من می مانم و زنگهای پشت سرهمی که به گوشم می رسید اما شاید فقط خط تلفن متعلق به اوست، .بی اعتنا به هرکس که پشت خط است گوشی را روی اپن اشپزخانه قرار میدهم.
گوشی تلفن بعد از چند زنگ متوالی قطع میشود ، نفس بلندی میکشم و با خیلی اسوده به حیاط میروم.
اما اولین قدمم مساوی میشود با بلند شدن صدای زنگ حیاط،به سمت در قدم برمیدارم و در را باز میکنم اما با دیدن ادم پشت در نفسم سنگین میشود.
-سلام.
ارام جواب سلامش را میدهم اما نگاهم بی حرف روی تکه تکه اجزای بدنش به گردش در می اید ،صورتش سالم است،روی پاهایش ایستاده و تنش هیچ مشکلی ندارد چرا فکر میکردم دامون الان یک جنازه است؟ چرا فکر میکردم توانایی ایستادن روی پا ندارد، بی رحمانه است اما من فکر میکردم به خاطر نامردی ای که در حقم انجام داده و تعریفاتی که شنیده بودم و گذشته ی نه چندان درخشانش خدا او را زمین گیر خواهد کرد، شنیده بودم سرش به جایی خورده و مغزش ....اما انگار اینها فقط شنیده ها بودند و واقعیت دامون صحیح و سالمی است که روبه رویم قرار دارد. واقعیت این است زندگی سریال ترکیِ کلید اسرار نیست و هر انسانی همان لحظه یا دوساعت بعد تاوان کارهایش را نخواهد داد.
-میخوای همین جوری فقط نگام کنی ؟
romangram.com | @romangram_com