#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_355


-اینده؟

نفسی میگیرد.

-خب ...من میخواستم اگه میشه و اجازه میدید با خانواده خدمت برسیم.

در دلم پوزخند زدم به دل خوش این مرد.

-میدونم بی مقدمه گفتم اما حرف دلم بود.

-یعنی میشه به گذشته فکر نکرد؟

-اگه بخوای اره.

در نقطه ی بدی گیر افتاده بود، اگر به دنبال اینده و خوشبختی می رفتم خودخواه میشدم چوم مادرانه هایم را فراموش کرده بودم و اگر صریحاً این مرد و محبتهایش را نادیده میگرفتم باز هم دچار خودخواهی محض شده بودم...خدایا تکلیف من چه بود...عقلم و احساسم همه و همه مادرانه هایم را ترجیح میدادند...عقلم میگفت زودتر این مرد مهربان را رد کن تا بیشتر درگیر نشود...یعنی بهترین راه همین بود؟

-پس یه جواب بی مقدمه بهتون میدم، نه قصد ازداج دارم و نه دوست دارم به ازدواج فکر کنم.

-اما چرا؟

-من یه بچه دارم که دلم میخواد به خاطر اون زندگی کنم.

-قول میدم حواسم بهش باشه بی محبتی نکنم و تا میتونم چیزی رو ازش دریغ نکنم.

-نمیتونم متاسفم.

-اما چرا؟ اگه میخواین شناخت بیشتری به دست بیاریم بهم فرصت میدیم.


romangram.com | @romangram_com