#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_354

-من یه عذرخواهی به شما بدهکارم.

-بابت؟!

-بابت گذشته و اتفاقاتی که افتاد.

سکوت میکند و خیره به فنجان قهوه اش میشود، احساس میکنم با این حرف ذهنش را درگیر گذشته کرده ام.

بدترین اتفاق ممکن توی یه کلاس دانشجویی این است که یکی از پسرهای کلاس عاشق شود و این دقیقاً همان اتفاقی بود که صابر صدر را دچار کرده بود، بهترین اتفاق هم این میشد که کسی این راز را نفهمد.

اما راز صابر درست روز نامزدی من و داوود برملا شد انهم توسط من همه چیز ناخواسته بود و من به هیچ عنوان قصد نداشتم او را مورد تمسخر قرار دهم.

*

صابر باز هم به بهانه ی سوالی درسی سراغم امد و اینبار لب گشود و درخواست ازدواج کرد،نمیدانم چرا انقدر از این پیشنهادش خندیدم ،شاید دلیلش بر میگشت به ظاهر ارامش، و البته زیادی ساده اش و یا شایدهم چون زیادی درسخوان بود از اینکه شنیدم قصد ازدواج دارد انگونه خندیدم و همزمان یکی از همکلاسیهایمان از انجا رد شد و از من دلیل خنده های بلندم را پرسید و من بی فکرانه جریان را تعریف کردم.

هنوز هم خودم را درک نمیکنم، هنوز هم باور نمیکنم اینچنین راحت رسوایش کرده بودم و همیشه از این جهت به خودم لعن میفرستادم و باز ان اندیشه در ذهنم شکل میگرفت نکند دلش را شکسته بودم که حال این روزهایم این شده بود و خداوند در مسیر حکمتش او را گره گشای مشکلاتم قرار دداده بود.

کاش قدرت داشتم و زمان را به عقب برمیگرداندم انوقت شاید خیلی از اتفاقات نمی افتاد.

به زمان حال برمیگردم و نگاهی به نگاه قفل شده ی صابر روی لیوان میندازم.

-من واقعاً بابت گذشته معذرت میخوام،من نمیخواستم اونجوری بشه...نمیخواستم شما.

-گذشته ها گذشته.

سخاوت میان این کلماتش مشهود است.

-من میخوام تو زمان حال بی توجه به گذشته از اینده بگم.

romangram.com | @romangram_com