#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_353


-راضی به زحمت هر روزتون نیستم.

لبخندی میزند و نگاهی به ارین میندازد:میخواستم با هم حرف بزنیم.

-خواهش میکنم بفرمایید.

باز هم به ارین نگاهی میکند: تنهایی...اگه بشه؟

کمی شرم دارد موقع ادای این کلمات و من معنی تک تک واژه هاهایش را می فهمم و اما به رویم نمیاورم،

ارین را میسپارم دست مادر بزرگ سدنا و صدر را همراهی میکنم عجله دارم زودتر حرف بزند نه به خاطر اینکه مشتاق صحبتهایی که میکند هستم تنها میخواهم زود تر حرفهایش را بزند تا زودتر هم خیال او را و هم خیال خودم را راحت کنم،من انقدر در گیری دارم که فکر و ذهنم خلاص شده از هر زندگی ای که تنگش واژه ی مشترک میزنند.

ماشین را جلوی کافی شاپی پارک میکند و در را قبل از پیاده شدن شمیم باز میکند،این همه احترام باعث عذاب وجدان میشود.

-روی یکی از میزهای دو نفره می نشینند.

صدر باز هم به همان عادت قدیمی و تند بودن تبش عرق میکند و با دستمال به صورت مداوم سعی دارد این عرقها را خشک کند.بی اراده ی لبخندی کنج لبم می نشیند.

-چیزی نمیخورین.

-یه قهوه.

دو عدد قهوه سفارش داد،انگار قصد نداشت اصل مطلب را بگوید بهتر است من اول شروع کنم.

-اقای صدر

سرش را بلند میکند و به وصورتم چشچشم میدوزذ.


romangram.com | @romangram_com