#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_352

-مامانتو یه مدت نیست،دوست نداری پیش من باشی.

قیافه ی مغمومش حالم را خراب میکند.

-میرم پیش مامانم دوباره میام اینجا.

به حالم و حالش پوزخند میزنم،ارین سعی دارد مرا گول بزند .

-اگه امکانش بود اینکارو میکردم،یکم صبر کن تازه امشبم سدنا میاد پیشت.

لبخندی میزند برای اولین بار است که حضور سدنا هم خوشحالش نمیکند.میفهمم که زیادی دل تنگ است و این دلتنگی ها و بهانه گیری ها کار مرا سخت میکند،فکر میکردم در این مدت به من وابسته شده اما انگار توقع زیادی داشتم ،باید به ارین حق میدادم به اغوشش می کشم و به سمت تختخوابش میروم.

-خاله امشب اینجام؟

این لحن ملتمسش را کجای دلم بگذارم اما چاره چیست؟

-میخوای برات یه قصه بگم؟

سرش را تکان میدهد و قصه ی شنگول و منگول تنها قصه ای که بلدم را برایش تعریف میکنم.

صبح که می رسد بهانه گیری هایش بیشتر میشود و من باز هم ملایمت خرج میکنم تا ارام شود و او مانند هر روز ارام میشود و همراه من به بهزیستی میاید.

بعد از اتمام کلاس راضی اش میکنم که برویم و او باباز هم به ناچار همراهی ام میکند.

منتظر تاکسی ایستاده ایم که ماشینی جلوی پایمان ترمز میکند.ماشینش را خوب می شناسم.

-سلام بفرمایید برسونمتون.

با ارین سوار میشویم،بیشتر روزها را دنبالمان می اید،اوایل زیاد تعارف میکردم اما به مرور به این رفت و امدها عادت کردم.

romangram.com | @romangram_com