#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_351


-الان میگم گوشیتونو بیارن.

ساغر با گوشی اش شماره ی ایرانسلی را که شب گذشته از داوود گرفته بود میگیرد،شماره ی ساغر نیز یک شماره ایرانسل بود که تازه خریداری کرده و کسی جر داوود از ان خبر نداشت،

ساغر محل قرارشان با داوود را تعیین میکنند داوود انقدر ذهنش درگیر است که متوجه ی اشفتگی و لرزش صدای ساغر نشود و

همزمان با پلیس عسلویه هماهنگ شده است تا داوود را در ان مکان دستگیر کنند.

********

فصل پایانی

دستگیری داوود تا حدودی خیالش را راحتتر کرده اما ارامشی برایش به همراه نداشته و این طبیعی ست او زمانی میتواند ارامش داشته باشد که خود بخواهد، صدر میگوید داوود به احتما زیاد به اعدام محکوم شود هیچ قانونی برای نجاتش وجود ندارد.ساغر نیز به دلیل همکاری با داوود مدتی را مهمان زندان خواهد شد، باید بگذارد پای قسمت و اراده ی خدا؟ اینکه خدا هم به او فرصتی برای بیشتر بودن با ارین فراهم کرده...از حال دامون اما بی خبر است و ترجیح میدهد در همان بی خبری بماند .

فصل تازه ای در زندگی اش رقم خورده و او باید از همه ی گذشته درس بگیرد.از جا بلند میشود و به سمت اتاقش حرکت میکند، نگاهی به دفتر خاطراتش میندازد برای عبرت گرفتن مروری دوباره لازم است...صفحه های سفید اخر دفتر توجهش را جلب میکند خودکارتوی دستش روی صفحات کاغذ به گردش در می ایند...او این نوشتن را دوست دارد...امروز و فرداهایش را خواهد نوشت.

خودکار توی دستش تند تر حرکت میکند باز هم زندگی اش را با قلم و روی کاغذها مینویسد شاید توانایی نوشتن همه چیز را نداشته باشد اما بخشی احساسش را که میتواند در نوشته ها بگنجاند پس سرخط برگه دفترش مینویسد به نام خدا ....و با همان نام شروع به نوشتن میکند.

********

چشمانم را میبندم در ذهنم حک میکنم نقطه.. سرخط، صدایم پژواکی میشود در گوشم و میشوم همان معلم کلاس اولی که برای شاگردانش دیکته میگوید و میدانم حروفی که قرار است بگویم و دانش اموزان یادداشت کنند سخت ترین حروف کل کتاب است...من قرار است سخت ترین حروف کتاب زندگی را بگویم با این تفاوت که نقش شاگردی هم بر گردن خودم است.

-خاله من دیگه خسته شدم منو میبری پیش مامانم.

نگاهی به چشمان ملتمس ارین میندازم، هربار که این نگاه را میبینم و این حرفها را میشنوم دلم بیشتر اتش میگیرد و باز هم به خودم لعن میفرستم که گناه کرده و اینچنین مجازات شده ام.

از جا بلند میشوم و جلوی پای ارین می نشینم لبخند به لب دستانش را در دست میگیرم.


romangram.com | @romangram_com