#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_347
شکش میرود سمت همه ی کسانی که می شناسد و در جریان ماجرا هستند مادرش؟ نه او همیشه حمایتش میکرد...خواهر وبرادرانش؟ انها نیز خیلی کاری به کارش نداشتند...اما پدرش؟ شاید پدرش حرفی زده،پدری که علناً مخالفت خود را با این کار ساغر اعلام کرده بود،بی شک کار پدرش بود... در ان صورت باید یک جوری شمیم را قانع کند، داوود همیشه میگفت شمیم دنیای ساده ای دارد باید از این سادگی استفاده کند.
-ببین من فقط دارم میرم تهران واسه دکتر.
شمیم ابرویی بالا میندازد: دکتر چی؟
ساغر قافیه نمی بازد:دکتر قلب.
-جداً ؟! تا اونجاییکه من شنیدم دکترای قلب شهرما توی ایران از بهترینان.
-مامان اصرار داره برم تهران،مدارک پزشکی مم هست خونه ی مامانم،بیا سر راه بریم هم مدارک و ببین هم ارین و بیاریم.
شمیم تظاهر به کوتاه امدن میکند:
-قبول میکنم ولی متاسفانه امروز خیلی کار دارم بذار واسه فردا.
-اما تا یک ساعت دیگه هواپیما بلند میشه.
شمیم در دل پوزخندی میزند و فکر میکند میخواد بره دکتر بی مدارک پزشکی اش! چی در مورد من فکر کرده؟
-پروازتو بنداز واسه فردا.
-نمیشه...خواهش میکنم.
-خب برو به بیماریت برس ارینم این مدت پیش من میمونه و بعدش بیا ببرش،تازه اینجوری واسه روحیه شم بهتره،دکتر وبیمارستان حالشو خراب میکنه.
ساغر درمانده دنبال راه حلی ست:تو خیلی خودخواهی اینو میدونستی.
romangram.com | @romangram_com