#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_346

-من فقط ارین و تحویل داوود میدم.

ساغر با چشمانی گرده شده و صورتی برافروخته اخمهایش را به شدت در هم می کشد.

-یعنی چی؟تو که میدنی داوود فرار کرده.

-میدونم.

-پس چرا؟

-ببین ساغر این روزاخیلی فکر میکنم،به سهم خودم از ارین و سهم تو...دوسال و چهار ماه پیش تو بوده و تو ازش نگه داری کردی،هفده ماه پیش من و به اضافه ی نه ماه بارداری میشه دوسال و چهارماه... خب این یه برابربه درست... اما این وسط چیزی هست که برابر نیست، خونی که تو رگای منه همون خونیه که تو رگای ارین جریان داره... اسم مادری که تو شناسنامه ی ارین وجود داره اسم منه،این فرق مهم بین و توست و ما هرکاری بکنیم نمیتونیم این واقعیتا رو عوض کنیم.میتونیم ؟

-من محبت کردم.

-منم مدیون همین محبتاتم.

-پس چرا داری اذیتم میکنی؟

-من نمیخوام اذیتت کنم فقط

شمیم لحظه ای مکث میکند باید زرنگی خرج کند تا از ذهن ساغر سر در بیاورد:

-فقط شنیدم تو الان پرواز داری و این باعث شد خیالات بدی در موردت تو سرم شکل بگیره.

شمیم یک دستی میزند و ساغر مبهوت شده به دهانش چشم میدوزد.

-کی این حرف و زده؟!

-یکی که از همه بهت نزدیکتره.

romangram.com | @romangram_com