#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_342
-تو رو هم بازداشت کردن؟
-اره.
-خدا رو شکر که ازادت کردن.
-یه بازجویی ساده بود وقتی شنیدن من از هیچی خبر ندارم ازادم کردن،به جای این سوال جوابا بگو ارین و کی میاری؟
-خیلی عجله داری؟
-بچمه واسه دیدنش دارم بال بال میزنم.
نفسش تنگ میشود از این واژه بچه،چه زود بچه اش را صاحب شده ،گاهی دلش از خودخواهی ساغر میگیرد و باز هم به احترام محبتهایی که در حق فرزندش انجام داده بود لب به دندان گرفته سکوت میکند.
-نمیخوای ارین وبیاری؟
با اینکه می ماند چه کند اما به نظرش امروز ارین را ببرد و درست و حسابی با ساغر یک گفتگوی رو در رو داشته باشد،باید به ساغر
بگوید در این شرایط حق قانونی ارین فقط و فقط با خودش مادرش است،مادر واقعی اش کشی که او را به دنیا اوردهاورده،این دیدار امروز باید میشد اخرین دیدار ساغر و ارین.
تماس را قطع میکند و بعد از در جریان گذاشتن همکارش به اتفاق ارین از بهزیستی خارج میشوند،ارین اصلاً اشتیاقی برای رفتن ندارد و راضی کردنش زمان زیادی از او میگیرد.
منتظر تاکسی ایستاده اند،نگاهی به چهره ی ناراضی اربن میندازد،لحظه ای دلش میلرزد اگر ارین را به او ندهند،تاکسی ای مقابل پایشان می ایستد و ادرس را میدهد و سوار میشوند.
صدای پیام گوشی اش که بلند میشود بیشتر حالش درگیرناملایمات میشود،با دیدن نام ساغر بلافاصله متن پیام را باز میکند:
romangram.com | @romangram_com