#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_341
-اره اونم میاد.
ارین با ذوق پتو را کنار میزند و از جا بلند میشود.
به اتفاق ارین به بهزیستی میروند،ارین در ابتدا با بچه ها غریبگی میکند و حتی چندبار به مادرش متذکر میشود این بچه ها عجیبند اما رفتار عادی سدنا و صمیمیتش با سایر کودکان باعث میشود ارین نیز خیلی زود تحت تاثیر قرار گرفته و با انها دوست شود.
از وقتی که امیر طبیعی تر رفتار کرده و به نزد خانواده اش بازگشته بود احساس میکند فضای کلاس و در مجموع کل بهزیستی بهتر از گذشته شده،شاید اگر امیر الان اینجا بود ارین را حتی اذیت هم میکرد.
صدای زنگ گوشی اش باعث میشود دست از درس دادن بکشد و برای پاسخ دادن تماس گوشی را از کیفش خارج کند،با دیدن نام ساغر متعجب میشود،صدر که گفته بود او را هم دستگیر کرده اند برای اینکه کسی صدایش را نشنود از کلاس خارج میشود و همزمان دکمه ی اتصال را میزند.
-الو سلام.
-سلام.
ساغر انگار کمی عجله دارد که بلافاصله میگوید:اربن و نیاوردی؟
-نه.
-کی میاریش،من منتظرم دلم براش خیلی تنگ شده.
هنوز گیج است کهدچه جوابی بدهد،داوود که تحت تعقیب است پس نمیتواند ادعایی در مورد ارین داشته باشد و ساغر هم که علناً نسبتی با ارین ندارد، ایا این حقش نیست که ارین را در چنین شرایطی نزد خود نگه دارددارد؟
-شنیدم داوود خلاف کرده راسته؟
ساغر لحظه ای سکوت میکند:اره.
-صدای ارامش و خجالت زده اش در گوش شمیم می پیچد.
romangram.com | @romangram_com