#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_340
شمیم دوست ندارد سفره دلش را نزد این مرد باز کند اما انقدر از داوود شناخت دارد که مطمئن باشد در جاییکه منافعش در خطر است هرگز حضور نخواهد داشت، وجود ارین چقدر در زندگی داوود رنگ دارد و مهم است؟
بعضی از مردا انقدر پدرانه خرج فرزندانشان میکنند که فرزندانشان فکر میکنند پدر یعنی مهربانی و برعکس بعضی مردا از پدر بودم خشک بودن و نامهربانی یاد گرفته اند و همین خشکی را هم به فرزندانشان اموخته اند،ارین در دسته ی دوم قرار داشت آرینی که همیشه می نالید از نامهربانی پدرش.
-فکر کنم بتونم از خودم و ارین محافظت کنم،لطف شما رو فراموش نخواهم کرد،پس بربد و خیالتون راحت باشه.
صدر در حالیکه اصلاً تمایلی برای خروج از ان خانه و تنها گذاشتن شمیم ندارد اصرار کردن را بی فایده دیده و از خانه خارج میشود،اما دلش اجازه نمی دهد از انجا دور شود و داخل ماشینش و کمی دور تر از خانه در جاییکه دید کاملی به خانه دارد تمام طول شب را چشم میدوزد به ان خانه اما انگار حق با شمیم است تا خود صبح خبری از داوود نمیشود و با رسیدن صبح و روشن شدن هوا ما شینش را روشن کرده و برای رفتن به محل کارش از ان محله دور میشود.
********
نگاهی به چهره ی غرق در خواب ارین میاندازد،این اولین شنبه ای بود که ارین در کنارش حضور دارد و همین باعث میشود غیرارادی لبخندی بزند.صدای زنگ در او را به خود میاورد،مادر سدنا که شب گذشته را شیفت بودبوده برای بردن سدنا امده است ،سدنا را به ارامی از خواب بیدار میکند و به مادرش تحویل میدهد،شبهایی که مادر سدنا در بیمارستان شیفت است دخترش را نزد مادربزرگش میاورد و به خواست شمیم اگر ارین ان شب که معمولا پنج شنبه ها میشد نزد شمیم بود سدنا نیز انجا می ماند.
-مامان.
صدای ارین باعث میشود دست از خیال بکشد و به سمت ارین حرکت کند.ارین در حالیکه با دست چشمانش را مالش میداد مادرش را صدا میکند.نگاهی به شمیم میاندازد:
-خاله مامانم کجاست؟
-عزیزم مگه یادت رفته دیشب نخواستی بری خونتون و اینجا موندی.
در فکر فرو میرود:اهان.
-پاشو عزیزم،پاشو بهت صبحونه بدم میخوام ببرمت یه جایی.
-کجا؟
-محل کارم،اونجا کلی بچه هست میتونی باهاشون بازی کنی.
-سدنا ام اونجاست.
romangram.com | @romangram_com