#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_339
شمیم فکر میکند در این شرایط باید به کجا برود،اگر هوا تاریک نشده بود به خانه ی برادرش میرفت.صدر شاید درماندگی اش را میفهمد که به کمکش میاید،اگه میشه به انسیه خانمم بگید بیاد اینجا من میتونم پیشتون بمونم.
شمیم اصلاً نمیتواند قبول کند بابت این کار و هدر دادن وقت احساس دینی به این مرد داشته باشد.
-ممنون فکر کنم انسیه خانم بیان پیشم مشکلی نباشه.
-اما ایشون که توانایی چندانی ندارن،وجود یه مرد بهتره،باور کنید خوشحال میشم کمکی بهتون کنم،پس تعارف و بذارید کنار.
-موضوع تعارف نیست من اینجوری اصلاً راحت نیستم.
صدر که تصمیم دارد هرجورشده شمیم را قانع کند و امشب را انجا بماند و نه از سر خیرخواهی و تنها به خاطر احساساتی که در گذشته داشته و این روزها بیش از پیش شدت گرفته اند.
میترسد از اینکه اتفاقی برای او بیفتد،حتی غیرمنطقانه تصمیم دارد اگر شمیم اجازه ماندن در خانه را به او ندهد پشت در کشیک دهد.
-ببنید شما انگار داوود و نشناختید؟
-اتفاقاً هیچ کی مثل من داوود نمی شناسه،اون کاری به کار ما نداره.
-درمورد شما نمیتونم قضاوت کنم اما شک نکید اون میاد سراغ بچه اش.
،-اما من مطمئن نیستم اون خیلی به بچه اش اهمیت بده.
-بهرحال ارین بچه شه.
romangram.com | @romangram_com