#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_337
چقدر دلش میخواست لب باز میکرد و میگفت من از همین واژه ی شاید میترسم اما به جای ان صدر را به داخل خانه راهنمایی میکند.
-کسی خونه نیست؟
-من و ارین و سدنا و انسیه خانم مادر اقای محمدی هستیم.
-اقای محمدی نیستن؟
-فراموش کردید ایشون واسه درمان سیما به خارج از کشور رفتند.
چهره ی صدر به وضوح نگران میشود و رنگش میپرد.
-یعنی امشب تنهایید؟
-اره ،مگه اشکالی داره؟
-بهتره بریم داخل تا کامل تعریف کنم چی شده.
روی مبلی می نشینند و صدر در حالیکه پاهایش را تکان میدهد شروع به تعریف اتفاقاتی ناباورانه میکند.
-راستش...چطور بگم....
سکوت مکند و یاد سالها پیش و زمان دانشگاهشان می افتد ان زمان نیز همین حرفها را زده بودغیر ارادی خنده اش میگیرد اما ان چهره ی نگران باعث میشود زود خنده اش ا جمع کند.
-میگید چی شده یا نه؟
-پلیس دنبال داووده و ظاهراً داوود فرار کرده.
romangram.com | @romangram_com