#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_336
از این خبر چینی ها اما ارین با اشتیاق میگوید مادرش همیشه از او در مورد اتفاقات اینجا سوال میپرسد،شمیم باز دلش کمی میگیرد از ساغر و باز هم درمانده میشوم از این ناتوانی ها.
-خاله میشه نرم.
ارین داخل خانه شده ملتمسانه چشم دوخته به شمیم ،امید دارد که نگهش دارد و شمیم چقدر میشکند ازز اینکه قرار است ناامیدش کند.
-نرم؟
صدای زنگ گوشی اش او را از جواب دادن نجات میدند،شک ندارد ساغر تماس گرفته تا تاخیر اربن را متذکر شود اما در کمال ناباوری و با دیدن شماره ی صدر دکمه ی اتصال را میزند.
-خانم صادقی،خواستم بهتون اطلاع بدم لازم نیست امروز اربن و تحویل بدبد.
به محتوای صحبتهایش فکر میکند؟منظورش را درک میکند...ارین اجازه دارد کنارش بماند...اما...گلویش میسوزد میماند بخندد یا از شدت اشتیاق گریه کند،حتی دنبال چرا هم نمیگردد،او فقط ارین را میخواهد،چرایش که اهمیتی ندارد.
-نمیخواین بپرسیم چه اتفاقی افتاده؟
با صدای که از شدت هیجان میلرزد لب میزند:چطور ممکنه؟
-نمیدونم پشت اتفاقات پیش اومده میشه چه پسوندی زد... خوب یا بد؟بد؟هر چه که هست واسه شما بد نمیشه.
-یعنی ارین دیگه پیش منه.
-حوادث پیش اومده رو قادر نیستم پشت تلفن بگم،دارم میام اونجا راحتتر میشه صحبت کرد.
تلفن را قطع کرده و ارین را راهی حیاط میکند،هیجان زیادی تمام تنش را گرفته ،تنش از شدت همین هیجان به شدت میلرزد و چشم هایش غیرارادی به در دوخته شده،با اینکه میداند قبل از داخل شدن مجبور است زنگ بزند و صدای زنگ او را متوجه ی حضورش خواهد کرد.
چقدر میگذرد که صدای زنگ در بلند میشود؟به سرعت به سمت در میرود و بی انکه فکر کند به جای پیمودن راه حیاط میتوانست از راهی ساده تر که همان ایفون است استفاده کند،صدر با دیدن چهره ی رنگ باخته اش لبخندی ازام می زند.
-اروم باشید گفتم که شاید برای شما خیلی هم بد نشده باشه.
romangram.com | @romangram_com