#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_335


با بهت و در میان ناباوری ماشین را تاسر کوچه میراند.

اما با دیدن تعدادی ماشین پلیس روبه روی خانه شان همانجا ماشین را نگه میدارد.

نگاهش خیره ی ماشین های پلیس است،پلیس در خانه شان چه میکند؟ذهنش میرود سمت بسته های مواد و وحشت تمام وجودش را میگیرد،میترسد از اینکه پلیس با نیت دستگیری اش پا به ان خانه گذاشته باشد اما امکان نداشت،او دوستانی در اداره مبارزه با مواد مخدر داشت که در این مواقع خبرش میکردند.

نگاهش همچنان به در خانه شان بود و با بیرون امدن ساغر از در خانه نگاهش خیره تر گشت و چشمانش مات دستبندی شد که به دست ساغر بسته بودند،دست بند در دستان ساغر چه میکرد؟او که کاره ای نبود!

باید خونسردی اش را حفظ میکرد و تا قبل از متوجه شدن پلیس از انجا دور میشد،بی شک هدف پلیس خود او بود،بهتر بود زودتر با یکی از دوستانش در اداره ی مواد مخدر تماس میگرفت و از چند و چون قضیه سر در میاورد.

نگاهی به ساعت روی دیوار میندازد،عقربه های ساعت دهان کج کردن و احساسش را به تمسخر گرفته اند،تیک و تاک ساعت فریاد میزند وقت بازگشت ارین رسیده،وقت دل کندن از تمام دلش،با میلی از جا بلند میشود و لباس به تن میکند.

ارین داخل حیاط خانه است،صدای خنده اش را میشنود و کمی لبخند روی لبم می نشیند.

-ارین جان...ما

میخواهد بگوید مامان اما این روزها او خاله ی ارین است و دور شده از مادری،باز هم بغضی سنگین راه گلویش را میبندد و بغض فرومیخورم تا راحت حرف بزند.

-ارین جان بیا بربم.

صدای معترضش را میشنوم.

-خاله میشه نرم،من اینجا رو دوست دارم،میخوام با سدنا بازی کنم.

این روزها ارین برای رفتن از پیش او بهانه میاورد،نمیداند شاد باشد از این اشتیاق یا بدتر گریه کنکند به حال زارش،ارین مشتاق ماندن نه به خاطر او تنها به خاطر همبازی دوست داشتنی اش و به خاطر فرار از فضای جدید خانه شان،کودک است و معنی راز نگه داری نمی داند و سردردلش زود باز میشود

و مشتاقانه اتفاقات داخل منزلشان را تعریف میکند،از دعواهای شدید شده میان پدر و مادرش میگوید تا صحبتهای عادی شان،میداند حوادث خانه او را نیز برای ساغر و داوود بازگو خواهد کرد و او همیشه از ترس بد تربیت شدن فرزندش او را منع میکند.


romangram.com | @romangram_com