#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_332

داوود به غزل اطمینان میدهد و غزل در دل میخندد و میداند این ترس و نگرانی ظاهری فقط برای رد گم کردن است،تنها برای اینکه داوود داوود شکی نکند.

داوو با خیال راحت مواد را در خانه ی خود پنهان میکند،حتی در فکرش هم نمی گنجد

این همه مواد نقشه ایست برای فروپاشی او،اطلاعات زیادی از خانواده ی پناهی دارد،پول زیادی خرج این همه مواد شده،غافل از اینکه خانواده پناهی چند ساعت قبل از ایران خارج شده بودند و انقدر کینه از داوود داشتند که قید مقداری از پولهایشان بزنند و در عوض داوود را نابود شده ببینند.این همه سال صبر کردند تا انتقامی سخت بگیرند سه سال مدت زیادی بود اما بهر حال داوود در این مدت کم برایشان خدمت نکرده بود و انها تمام سواستفاده ی ممکن را از موقعیت شغلی داوود کرده بودند به طوریکه از دست دادن این مقدار قابل توجه ی مواد در قبال سودی که از همکاری با داوود نصیبشان شده بود به چشم نمی امد.

فرید با یکی از دوستانش هماهنگ کرده بود در ساعتی معین و با اطلاعاتی دقیق با پلیس تماس گرفته و محل نگه داری مواد در خانه ی داوود را اعلام کند.

داوود اما بی خبر از همیشه در خانه نشسته و مشغول دیدن اخبار از تلویزیون داخلی ست.

-داوود شاژر گوشیت کجاست؟

-واسه چی میخوای ؟

-شارژر خودم خراب شده،میخوام گوشیمو بزنم شارژ.

-اهان ...به پریز اتاق خواب وصل کردم،گوشیمم اونجاس واسم بیارش.

-باشه.

ساغر به سمت اتاق خواب حرکت میکند و گوشیه داوود را از پربز می کشد.امروز ارین نیست و جای خالی اش حس میشود،لحظه ای ذهنش سمت ارین پر می کشد و حواسش پرت میشودگوشی داوود از دستش پرت شده و چند تکه میشود.

از سر ترس جیغی میکشد و صدای جیغ ساغر داوود را به اتاق می کشاند.

-چی شده؟

-گوشیت...

وبه گوشی تکه شده ی داوود اشاره میکند.

romangram.com | @romangram_com