#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_330
غزل همزمان با گفتن این جمله به این فکر میکند چه خوب که انها نیز تصمیم گرفته بودند این ماموریت را به ماموریت اخر داوود تبدیل کنند،نه فرید و نه غزل هیچ یک گذشته و نامردی داوود را فراموش نکرده بودند،آنها همیشه در پی فرصتی برای نابود کردن داوود بودند،همین هفته ی پیش تصمیم گرفته بودند کار داوود را برای همیشه تمام کنند.
-ممنون که درکم میکنی،راستش میترسیدم تو مخالف باشی،بهرحال ما چندسال باهم همکاری میکنیم،در مورد کارخودمم با یکی از همکارای مورد اعتمادم صحبت میکنم از این به بعد اون باهاتون همکاری کنه.
-من درکت میکنم اصلاً نگران نباش لازم نیست کسی رو جای خودت بذاری لازمم نیست کسی بفهمه حتی به فریدم چیزی نگو.
داوود که از اینهمه منطق و مهربانی غزل شگفت زده شده لبخندی میزند:ممنونم واقعاً ممنونم.
-خواهش میکنم.
با به صدا در امدن گوشی غزل، داوود سکوت میکند و غزل با دیدن شماره ی فرید بلافاصله تماس را برقرار میکند.
-سلام فرید،خوبی؟
-اره،ممنون،نه همه چی خوب پیش رفت.
-اره پول و دادیم داریم برمیگردیم.
-داوود کنارمِ،چرا؟
-اتفاقی افتاده؟باشه...باشه الان بهش میدم.
غزل گوشی اش را به سمت داوود میگیرد:فرید با تو کار داره.
-چی کار داره؟!
غزل شانه ای از سر ندانستن بالا میندازد و داوود گوشی را از دست غزل میگیرد.
-سلام جناب فرید خان،نه بابا همه چی خوب پیش رفت.
romangram.com | @romangram_com