#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_329
********
زمان حال
غزل نگاهی به صورت خوشحال داوود میاندازد:امروز خیلی خوشحالی.
داوود بلندتر می خندد:چرا خوشحال نباشم یه معامله ی بزرگ انجام دادیم،هرکدوم قراره کلی سود نصیبمون شه،راستش وقتی دارم فکر میکنم تو این معامله چقدر نصیبمون میشه یه تصمیمی گرفتم
غزل نگاهش را خیره ی صورت دامون کرده.
-میخوام واسه همیشه از ایران برم،اینجوری خیالم راحتتره.
-اخه چرا؟
-ساغر به خاطر شمیم خیلی غر میزنه اون اصلاً از بودن ارین و شمیم کنار هم راضی نیست.
-ساغر داره بی منطقی میکنه اون نمیتونه مانع دیدا ارین و شمیم شه.
-اره میدونم منم همینو بهش میگم اما اونم بلافاصله جواب میده من نمیتونم تو که میتونی،فکر خارج رفتن و ساغر تو ذهنم انداخته.راستاش منم بدم نمیاد،با نفوذی که تو دادگاه دارم کار مهریه رو به تاخیر انداختم میتونم خونه و اموالم و به نصف قیمت بفروشم و با پولی که از معامله امروز به دست میارم تو یکی از کشورا راحت زندگی کنم.
غزل در دل پوزخندی می زند:
-پس تصمیمت قطعیه؟
-اره،هرچی فکر میکنم ترجیح میدم برم دیگه حوصله ی کل کل با مادرم و خواهرام و ندارم.
-این زندگی توئه ،تویی که باید تعیین کنی هدفت در اینده چیه؟
romangram.com | @romangram_com