#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_328

میان مرگ دوست داشتنش و مرگ حمید،مرگ عشق را برگزید و تن به ازدواج داد اما مدتی نگذشت که داوود روی قولش نماند

و حمید به اعدام محکوم شد،عسل زار زد گریه کرد و ذره ذره جان داد اما در حال سنگ شده ی داوود اثری نداشت.

اعدام حمید زودتر از موعد انجام شد و عسل با خودکشی اش مرگی ناگهانی ای رقم زد و چند روز بعد از مراسمش اثری از خانواده اش نماند و داوود با تمام تلاشش نتوانست ردی از این خانواده پیدا کند تا بلاخره و با گذشت زمان سر و کله ی دختر دیگر خانواده یعنی غزل در زندگی برادرش پیدا شد.

-زیادی داری سکوت میکنی نمیخوای حرفی بزنی؟

-چی میخوای از جونم.

-همون چیزی که از عسل میخواستم.

غزل پر تردید لب زد:از عسل...چی میخواستی؟

-خودت چی فکر میکنی؟

-من که هنوزم گیج شدم از حرفات.

-من دوست داشتم با خانوادت همکاری کنم به عسلم پیشنهادشو دادن اما اون..،خودت که در جریان حوادث پیش اومده بودی.

غزل سکوت میکند:

-شاید همه چیز دست به دست هم داده و قراره این بار تو باعث شی من با خانواده ات اشنا بشم.

غزل در دام داوود افتاده بود،درمانده بود و نمیدانست چه کند ، داوود دندان طمع تیز کرده و بالای سرش ایستاده بود،تنها یک چیز به ذهنش رسید و ان هم قول همکاری بود،بی مشورت فرید و سایر اعضای خانواده لب باز کرد و از عسل گفت و اینکه قصد انتقام داشته،اما چرب زبانی خرج کرد و دل داوود طمعکار را راحت بدست اورد.

داوود اطلاعات زیادی از غزل داشت و غزل ناچار شده داوود را به باندشان وارد کرد.

داوود همکارشان شد و فرید در پی فرصتی برای نابود کردن داوود این همکاری را پذیرفت.

romangram.com | @romangram_com