#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_327


منطق میگفت اگه قرار بود سراغ کسی بیای اون من باشم اما با بودنت کنار دامون بیشتر به ابن نتیجه میرسیدم تو و دامون اتفاقی سر راه هم قرار گرفتید،تا اینکه مدتی گذشت و تو طعمه تو عوض کردی اومدی سراغ من،شک نداشتم دچار سوتفاهم شده بودی از اول به جای اینکه بیای سراغ من رفته بودی سراغ دامون.

به اینجای حرف که رسید سکوت کرد.

-خودت شروع میکنی یا من ادامه بدم؟

-چی رو ادامه بدم من حتی عسل و نمی شناسم ؟!

-من خیلی چیزا در موردت میدونم عسل وقتی اومد سراغم ازم خواست اجازه ندم شوهرش اعدام شه نمیدونم میدونی یا نه؟

میدانست بیشتر از هرکسی در جریان چین و چون زندگی خواهرش بود،خیلی زود متوجه شد شغل موروثی خانواده اش چیست...

قاچاق مواد...

به مرور و با گذشت زمان او نیز مانند سایر اعضای خانواده اش وارد این حرفه شد عسل از همان ابتدا این شغل را دوست نداشت و همیشه مخالفت خود را به نحوی بیان میکرد تا اینکه مدتی گذشت و با پسری اشنا شد،

حمید پسر ساده ای بود و البته عاشق و سخت مورد مخالفت خانواده قرار گرفت اما دلبستگی بیش از حد عسل خانواده را عاصی کرده بود تا بلاخره و با وساطت فرید صحبتهایی میان فرید و حمید رد وبدل شد.

فرید انقدر در مورد حمید تحقیق کرد تا بلاخره رضایتش را جلب کرد و مورد اعتماد قرار گرفت،مرد عاشق انقدر عاشق بود که تن به شغل موروثی خانواده دهد.اما خوش شانس نبود چرا که چند ماه بعد از عروسیشان به دام پلیس افتاده و دستگیر شد،دستگیری اش خواب و خوراک از عسل گرفته بود شب و روزش به گریه و زاری میگذشت،

فرید با دیدن حال و روز زار خواهرش دست به تلاشهایی برای ازاد کردن شوهر خواهرش زد،شنیده بود فردی وجود دارد کارمند دادگستری ست و نامش داوود بهادری ست برای پول همه کار میکند به عسل گفت و امید در دل خواهرش زنده کرد.

با هم به سراغ داوود رفتند و داوود با کمی تحقیق خیلی چیزها از این خانواده فهمید طمع پول بیشتر در جانش نفوذ کرد و قول ازادی حمید داد و شرط گذاشت...

ازدواج با عسل...

هدفش تنها و تنها نفوذ در این خانواده بود به قصد کسب پول بیشتر،عسل عاشق بود عاشق حمید،مرگ حمید درناک بود و پایان دوست داشتنش...


romangram.com | @romangram_com