#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_326
-چی از جونم میخوای؟ چرا منو اوردی اینجا؟
داوود زهرخندی زد:دنبال چرا میگردی؟غزل پناهی
غزل با شنیدن شهرت واقعی اش بیشتر بر خود لرزید،ترسش هم بیشتر شد.با اینحال مقاومت خود را از دست نداد.
-غزل پناهی؟اشتباه گرفتید سالهاست نام خانوادگی من گلریزِ،درواقع از وقتی که به یاد دارم.
-اتفاقاً من از اون ادمام که هرگز اشتباه نمیکنم،شجره نامه ی خانوادگیتون و دارم،غزل پناهی یه خواهر داشتی به نام عسل.
-این مزخزفات چیه؟
-مزخرف نیست خانم حقیقت محضِ.
غزل با ناباوری لب باز کرد:غیرممکنه.
-ممکنه نا سلامتی من شوهرخواهرت بودم.
باز هم خندید.
-فکر نمیکردی بشناسمت.
سکوت کرد،کمی طولانی شد و باز ادامه داد:
-میدونم اون زمان ایران نبودی و برای کار به خارج رفتی بودی
واژه ی کار را محکم و با تمسخر بیان کرد.
-با اینحال عکستو دیده بودم،عسل خواهرت بهم نشون داده بود قیافه ت همیشه تو ذهنم بود،همون بار اول شناختمت خواستم به دامون بگم اما گفتم شاید اومدنت اتفاقی بوده و واسه تحقق رویاهای من اومدی...
romangram.com | @romangram_com