#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_325


-باشه مشکلی نیست،فقط کی راه میفتیم؟

-پس فردا منو تو میریم به همراه پو لا .فرید و بقیه ام پشت سرمون میان.

-کجا اقامت میکنیم؟

-خونه ی یکی از اشناها،ادم خوبیه سیدسیدِ و معتقد به هوای اون کسی بهمون شک نمیکنه.

-خوبه پس فکر همه جاشوکردید.

-پس چی خیال کردی.

داوود و غزل کمی خوش و بش میکنند و دامون که از نحوه ی تحویل بار و محل ملاقات چیزی دستگیرش نشده کلافه شماره ی رشید را میگیرد.

*******

حتی رشید هم نظری ندارد به نظرش بهتر است دامون کمی صبر کند شاید دفعه ی بعد فرصت مناسبتری نصیبش شود.

********

سه سال قیل

سرش را میان دو دستش مخفی کرد و به زمین چشم دوخت،قطره اشکی سمج چشمانش را می سوزاند و او تمام تلاش خود را به کار میبرد تا این اشک راه گونه اش را پیش نگیرد و بیش از این خوارش نکند.

از ضعیف بودن بیزار بود از بچگی قوی بار امده بود یاد گرفته بود در بدترین شرایط ممکن هم که شده گلیم خود را از اب بکشد بیرون،اما حال میان این چهار دیواری محبوس شده و راه حلی برای ازادی به ذهنش نمی رسد.

صدای چرخیدن قفلی به گوشش رسید بلافاصله سربلند کرد و با دیدن داوود کمی تنش لرزید،داوود با قدمهایی بلند نزدیک شد،چشمان غزل لرزید و شاید هم ترسید.


romangram.com | @romangram_com