#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_324
-ای بابا دیگه نبش قبر نکن.
داوود اهی میکشد:حالا با داداشت حرف بزن بگو بهمون راه حلی چیزی بده،میترسم همراهیتون نکنم مامورای گمرک گیر بدن.
-باشه به فرید میگم و تا چند ساعت دیگه خبرت میکنم.
نام فرید اشناست،همان برادر غزل،پوزخندی میزند شاید برادرش هم نیست،هرچه هست غزل لحظه به لحظه در دیدش مشکوک تر به نظر میرسد.
غزل از داوود خداحافظی میکند و دامون کنجکاو دست از هرکاری شسته و بست پای تلفن می نشیند مشتاق است زودتر از همه چیز سر در بیاورد،چند ساعت سپری میشود و هوا کاملاً تاریک شده،شب به نیمه های خود میرسد که صدای بوقی از دستگاه شنود دامون به گوش می رسد بلافاصله دکمه ی اتصال را میزند تا صحبتهای دو نفر شنیده شود.
بعد از چند بوق داوود گوشی را بر میدارد.
-چرا دیر برداشتی؟
-ساغر خونه بود مجبور شدم بیام بیرون حرف بزنم،خوبی؟چیکار کردی؟
-با فرید حرف زدم اتفاقاً اونا که جنسارو میارن دیروز تماس گرفتن و گفتن قرار بیفته جلوتر،ظاهراً واسه اونام کار پیش اومده.
-چه جالب اونوقت فرید چی گفته؟
-فرید اول قبول نکرده اما وقتی منم از مشکلات تو گفتم قرار شد باهاشون حرف بزنه.
-خب.
-خب نداره دیگه بهشون زنگ زدو قرار رو گذاشتن قرار جنسارو اینبار از زاهدان وارد کنن،فقط کافیه ماام پول و تهیه کنیم.
-واسه تهیه ی پول مشکل نداریم؟
-نه اصلاً همه چیز خوبِ، فقط تو باید اماده باشی با همکاراتم تو زاهدان هماهنگ کن.
romangram.com | @romangram_com