#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_323
شمیم با ناراحتی این جمله را بیان میکند و صدر برای کمتر شرمنده شدنش سرش را به زیر انداخته و سکوت میکند.
با حضور بچه های بهزیستی و شروع مراسم جو سنگین بوجود امده عوض میشود،شمیم و صدر بیشتر تدارکات مراسم را برعهده گرفته اند و شمیم با همه ی تلاشی که می کند فکرش همچنان درگیر دامون است،حال که متوجه شده دامون در گذشته نیز کمک خاصی به او نکرده و تمام اقداماتش صرفاً رسیدن به منافع شخصی بوده،بیشتر دچار ترس و تردید میشود.
بیشتر مکالمات غزل و داوود در مورد هر چیزی به نظر میرسید جز بحثی در مورد مواد مخدرمخدر،دامون به ناامیدی رسیده بود اگر ان بسته های سفید رنگ را ندیده بود، اگر پیام ان روز غزل را نمیخواند اطمینان میکرد این پازلی که کنارهم گذاشته اشتباه است.حتی رشید هم گاهی متذکر میشد شاید دچار اشتباه و در واقع سوتفاهم شده.
یکماه از زمانی که دامون میکروفون را کار گذاشته میگذرد چیز زیادی دستگیرش نشده،جالب اینجاست در تمام این مدت داوود تنها به خانه و محل کارش رفت و امد دارد و مثل گذشته به ماموریت کاری نمیرود.
رشید میگفت شاید صحبتهایشان رمزیست اما هرچه بیشتربه صحبتها گوش میداد جزگفتگوهای عادی چیزی نصیبش نمیشد.
شکایت خواهرانش نیز اوضاع را در ظاهر بدتر کرده بود اما تماس امروز داوود با غزل نشان میدهد میان این اشفته بازار داوود مجبور شده کمی خارج از منطق و عجولانه برنامه هایش را ردیف کند.
صدای غزل را به خوبی میشناسد و نحوه ی احوالپرسی اش با داوود درست مانند گذشته است وتنها ادم مقابل عوض شده.
-غزل من واسم کار پیش اومده هفته ی دیگه دادگاه دارم و نمیتونم تو جلسه ی دادگاه شرکت نکنم،میترسم دامون همه چیزو به نفع خودش تموم کنه،دامونِ احمق بدجور داره شر میشه.
دامون این جمله را میشنود و نفرتش بیشتر میشود.
-یعنی جدی جدی خواهرات ازت شکایت کردن؟
-اره دیگه خواهر برادری نمونده واسه چندرغاز رحم نمیکنن.
-خودتو ناراحت نکن،درکشون نمیکنم ولی اتفاقیه که پیش اومده.
-بایدم درک نکنی تو خودت واسه خواهرت...
دامون به فکر فرو میرود و به ادامه ی جمله داوود می اندیشد اما غزل میانه ی حرف را میگیرد.
romangram.com | @romangram_com