#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_322

-واسه اسناد.

-آهان...اون و که به خاطر منافع خودش بود حتی وقتی به خواسته اش رسید پشت ماروخالی کرد،یادتون میاد بهتون گفتم تو جلسه ی دادگاه شرکت نکنید دلیلش این بود دامون حاضر نمیشد اون اسناد و بده،خدا خواست و اتفاقاتی پیش اومد دامون و مجبور کرد اسناد و بهمون بده.

صدر توضیح بیشتری میدهد و شمیم که تازه متوجه ی جریانات گذشته شده به شدت عصبانی میشود:یعنی اون...حقشه که حالشو بگیرم.

-بهتره خیلی به روتون نیارید چی میدونید.

-اخه شما نمیدونید چی شده این ادم اومده به من پیشنهاد ازدواج میده.

صدر بابهت نگاهی به دامون که زیر چشمی انها را زیر نظر گرفته میاندازد.میخواهد اطمینان پیدا کند منظور شمیم همین دامونی ست که از قبل می شناخته و اینجا حضور دارد.

-ولی چطور ممکنه؟

صدر زیر لب این جمله رابیان میکند اما شمیم به وضوح می شنود.

-خودمم نمیدونم چطور اما فکر کنم کلکی زیر سرشه.

-اخه چه کلکی؟!

-شاید نقشه ای با داوود کشیدن.

-اما اونجور که من متوجه شدم رابطشون با داوود خیلی بده.

-چی بگم؟من که عقلم به جایی قد نمیده.

-شاید میخواد اینجوری به داوود ضربه ی بیشتری بزنه یه جور انتقام.

-و من و بازیچه ی مناسبی برای اینکار دیده.

romangram.com | @romangram_com