#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_321
صدر مشکوک به دامون نگاهی میندازد:امروز که جمعه اس و ارین تا غروب پیش مادرشه.
-اره ولی به خاطر اینکه بتونم راحتتر رفت و امد کنم ارین و زودتر پس فرستادم،در واقع نبودن ارین امروز در کنارم به خواست و اراده ی خودمِ نه کس دیگه ای.
جمله ی اخرش را محکم و در حالیکه به چشمان دامون خیره شده بیان میکند،
-حالا میتونم بپرسم چی باعث عصبانیتتون شده؟البته اگه تمایل ندارید نداریدخودتون و به زحمت نندازید.
شمیم نگاه پر از اخمش را از دامون میگیرد.
-فکر کنم دامون حالش خیلی خوب نیست یا خودش هنوز بزرگ نشده که فکر میکنه دیگران عقلشون پاره سنگ برمیداره و دنیای اطرافشون و اونجور که هست درک نمیکنن.
کنایه ی شمیم خشم دامون را بر می انگیزد اما حرفی برای گفتن ندارد،رشید با دیدن حال دامون سعی میکند جو موجود را ارام کند.
-دامون جان یه لحظه میای کارت دارم.
دامون عذرخواهی کوتاهی میکند و بلافاصله پشت سر رشید راه میفتد.
-انگار دامون داره اذیتتون میکنه.
شمیم نگاه کوتاهی به صدر میندازد:چیز مهمی نیست.
-بهرحال به دامون اعتماد نکن ادم خوش زبونیه اما اونی نیست که نشون میده واسع منافع خودش هر کاری میکنه.
-میشناسمش اما یه باربهم کمک کرده اگه اون کمکش نبود حتی باهاش حرفم نمیزدم.
-کمک؟کدوم کمک؟
romangram.com | @romangram_com