#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_317
دامون با دیدن داوود اخمهایش را در هم میکشد و داوود به تبعیت از او اخم میکند،بیشتر طول شب به اخم و تَخم این دو میگذرد،داوود گوشی اش را کنار میز قرار داده،چشمهای دامون پیِ همان میز و روی گوشی داوود میچرخد،مادری برای بهتر کردن اوضاع بلافاصله از جابلند میشود و خود را به نزدیکی داوود می رساند،هردو مشغول بحث شده اند و دامون فرصت را مناسب میبیند نگاهی به دو خواهر و شوهر هایشان میندازد غرق در گفتگویند،بلافاصله از جا بلند میشود و گوشی داوود را بر میدارد و به اتاق سابقش پناه میبرد.
با عکس العملی سریع میکروفن را داخل گوشی قرار میدهد و بلافاصله از اتاق خارج میشود،خوشبختانه داوود و ومادرش همچنان در حال بحثندو بی انکه کسی متوجه شود گوشی را در جایش قرار میدهد.
-پسرا فکر کنم بهتره الان باهم روبوسی کنید.
صدای مادری دامون را به خود میاورد،نگاه هردو به سمت مادرشان میچرخد و دامون برای نشان دادن دلخوری اش و طبیعی جلوه دادن حالش اخمهایش را بیشتر در هم کشید.
-داوود چرا ایستادی؟دامون توام بهتره یه حرکتی کنی،شما هردوتون به هم بد کردید و خطارفتید،باید قبول کنید تقصیر اون عفریته بوده که فکر کنم هردوی شما رو خام کرده،چه میدونم جادو جنبلی چیزی کرده و گرنه بچه های من اهل دعوا مرافه نبودند.
-در مورد من درست میگید من هیچ وقت اهل دعوا نبودم اما داوود...اون از اولم ذاتش خراب بود.
-حرف دهنتو بفهم دامون.
-پسرا ساکت یه دقیقه،انگار شما هردو تصمیم گرفتید روی من و زمین بندازید.
-نه مادری نگید این حرف و من که تاحالا روی شما رو زمین انداختم.
-همین که تو مهمونیای خانوادگی ساغر و نمیاری روی من و زمین انداختی داوود.
-خب چیکار کنم؟هرکاری میکنم نمیاد.
-از بس بی عرضگی میکنی،اگه یه بار ادبش کنی واست شاخ نمیشه،اینبار که نیومد ارین و ازش بگیر تا حساب کار بیاد دستش.
-باشه قول میدم اینبار هرکاری بشه انجام بدم که بیاد.
-ببینیم و تعریف کنیم
romangram.com | @romangram_com