#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_318
داوود اهمیتی به این جمله با طعنه ی مادرش نمیدهد و مادری ادامه میدهد:
-بحث الان ما ساغر نیست تو و دامونید.بهتره گذسته رو فراموش کنید.
-نمیشه این دامون پست فطرت با شمیم دست به یکی کردن،الان کل ثروت من رو هواست.
-یادت باشه تو خودت اول شروع کردی.
-من؟!مثل اینکه تو یه چیزیت میشه من چی کار کردم که خودم خبر ندارم.
-چیکار کردی؟
دامون با پوزخند ادامه میدهد:تو فروشگاه و بالا کشیدی و دور از چشم خوهرا و من کلِشو به نام خودت زدی.
دو خواهر و شوهرهایشان که تا ان موقع تنها چون نظاره گری به مجادله ها گوش میکردند با شنیدن این جمله ی اخر دامون معترض از جا بلند میشوند...
-دامون چی میگه داوود؟
لحن کلام مجید پر از خشم است،مادری که اوضاع را نامناسب میبند رو به سمت دنیا و درنا میکند.
-دخترا دست شوهراوتون بگیرید و از اینجا برید.
-یعنی چی مامان قضیه مهمِ و مربوط به ما و ارث پدریمونپدریمون، اونوقت از ما میخوای از اینجا بریم،هم من و هم درنا باید بدونیم معنی این حرف دامون چیه؟
-شما برید من خودم مشکل و حل میکنم.
-با همه ی احترامی که براتون قائلم مادری اما انگار اینبار و باید رو حرفت حرف بزنم و بمونم،مثل اینکه حقمون و داداش بزرگه بالا کشیده.
-اون فروشگاه که الان به اسم دامون شده.
romangram.com | @romangram_com