#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_316

دامون جسم ظریفی را که در دستان رشید بالا و پایین میشود را در دست میگیرد،زیادی ریز است و رنگ نقره ای اش توجه اش را جلب میکند.

-مطمئنی کار میکنه؟

-حرفا میزنی اگه کار نکنه به چه درد میخوره؟

-باشه میذارم تو گوشیش فقط امیدوارم قراراشو با گوشیش هماهنگ کنه.

-دیگه این به شانس خودت ربط داره.

-منم که خوش شانس.

رشید از خنده داوود میخندد:خوبه خودتم قبول داری شانست خوبه.

-حالا کِی میری خونه ی داوود؟

-خونه ی داوود چرا؟

-که گوشیشو بر داری.

-اهان نه بابا من و داوود که با هم حرف نداریم،نداریم،از مادری شنیدم قرارهذ یه مراسم اشتی کنون سر بده،همه ی خواهر برادرا رو دعوت کرده،امشب خونمون شلوغه منتظر میمونم داوود که حواسش پرت شد کارو شروع میکنم.

-نه خوشم میاد فکر همه جا رو میکنی.

-مااینیم دیگه.

********

مادری تمام فرزنداتش را دعوت کرده که به خیال خودکدورت پیش امده میان دو فرزند پسرش را رفع و رجوع کند و سوتفاهمات را حل کند و از انجاییکه فرزندانش یاد گرفته اند روی حرفش حرفی نزنند دعوتش را قبول کرده بودند.

romangram.com | @romangram_com