#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_314
-خواهش میکنم نفرمایید این حرف و .
نفس ارامی کشید:راستش مدتیه دچار شک شدم،دچار یه تردید اینکه اگه داوود از ایران یا حتی از این شهر بره تکلیف من چی میشه؟
-بدون اجازه از شما این اتفاق ممکن نیست
-پس امکان داره بی اجازه من اینکارو انجام بده .
صدر با تردید لب می زند:اگه وجدان نداشته باشه ممکنه.
-خیلی میترسم،میترسم داوود بخواد ارین و مال خود کنه،کنه،میترسم بخواد از اینجا بره.
-چرا ترس؟اون کارمند دولتِ،مگه میتونه همینجوری از شهر یا کشور خارج شه،شه،حتی اگه این اتفاق بیفته به راحتی پیداش میکنیم.
-اگه نخواد به کارش ادامه بده.
-منشا این ذهنیات امروزتون و نمیفهمم،اما اگه انسان بخواد با این احتمالات زندگی کنه که بهتره زندگی نکنه.
-درسته انگار حق با شماست،منم فقط یکم حساس شدم.بهتره برم که مزاحم کار شماام شدم.
-هر وقت لازم دیدید بیاین من از ملاقاتتون خوشحال میشم.
از جابلند می شود و باز هم عذرخواهی کوتاهی میکند و از دفتر صدر خارج میشود.
********
نگاه کوتاهی به رشید میاندازد و مشغول جابه جایی وسائلِ تازه رسیده میگردد.
-نگفتی میخوای چیکار کنی؟
romangram.com | @romangram_com