#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_313


-از جایی شنیدم ترک عادتهای بد انگیزه های خوب میخواد تو دقیقاً همون انگیزه ی خوب منی.

شمیم اما جمله اش را نشنیده میگیرد،خوب بودن برای این مرد زیادی است،دیگرشک ندارد این مرد نقشه ای کشیده،دامون و ازدواج؟یا حتی عاشقی؟!باید خندید به حال عاشقی ای که این مرد ادعا میکند،

شاید داوود از او خواسته و یا شاید مادرشان؟ این احتمال وجود دارد ان زن نیز برایش نقشه ای کشیده،برایش مهم نیست هدف انها از این بازی مسخره چه میتواند باشد،انها که نخواهند توانست کاری پیش ببرند،خدا که نیستند در هرکاری دخالت کنند و هر تصمیم نابه جایی را اجرا کنند.به خودش قول میدهد از این به بعد دامون را که دید راه کج کند،زنگ که زد جواب ندهد اصلاً بهتر است شماره اش را عوض کند،نباید به دامون اجازه ی تکرار این گستاخی را میداد.

دستش مشت میشود از شدت خشم و سپس بازمیشود، قلبش تند میزند از نفرت و باز به حالت عادی باز میگردد،این فکر که دیگر جز این خانواده نیست ارامش میکند،دامون چطور به خود اجازه داده بود چنین درخواست بیشرمانه ای رابکند.

چه کسی دوست دارد زندگی اش تکرار شود،دامون تکرار گذشته است،تکرار نفس کشیدن در هوایی که همان خانوداده نفس می کشیدند،تکرار روزهایی که تلخ بودند و هرگز روبه سمت شیرینی نمیرفت،امروزش شاید با همه ی غمِ مادرانه ای که روی قلبش سنگینی میکرد شادی کم داشت اما همین امروز ارامش داشت و او شاید نمیخواست این ارامش را از دست دهد.

بازهم موجی از شک در عمق جانش نفوذ میکند، غیرارادی میترسد از پایان یک بازی دوباره،بازهم نام خدا را به زبان میاورد تا ارام شود اما اینکه هیچ حرکتی نکند صحیح است؟شاید خدا اینبار را به عهده ی خودش گذاشته،شاید اقدام نکردنش نابودی اش را در پی دارد،درمانده میماند بین چه کنم ها،دستش گوشی تو کیفش را لمس میکندو با تردید گوشی را از کیف خارج مینماید،

نگاهی به لیست تماس ها میکند باز هم نام پروین به او چشمک میزند و اراده اش سست میشود ،شماره ی پروین را میگیرد،یکبار،دوبار،سه بار انقدر به زنگ زدن ادامه میدهد که خسته میشود،شماره ی پروین در دسترس نیست و او ناامید سوار تاکسی ای میشود.

اما این ذهن درگیر قصد ارام شدن ندارد،همچنان دنبال راه حلی ست،شاید زیادی شکاک شده اما نه جنس دامون را میشناسد.

بهتر نیست با یک وکیل مشورت کند وکیلی که در کارخود خبره شده و راه و چاه میداند،شاید حتی از نقشه ی دامون سر در بیاورد،شاید میشد با صدر صحبت کند لازم نیست که همه چیز گفته شود اما کمی راه حل قانونی و اطمینان ارامترش میکند.

از تاکسی که پیاده میشود و چشم باز میکند روبه روی دفتر صدر قرار گرفته.

ظاهراً صدر مراجعه کننده دارددارد،به ناچار پشت میزی می نشیند و نگاهش را به در میدوزد به امیدی که مراجعه کننده زودتر خارج شود،کمی که میگذرد حوصله اش سر میرود،بلاخره مرد میانسالی دم در ظاهر میشود صدای خداحافظی او و صدر خیالش را راحت میکند بعد از اجازه ی منشی به ارامی ازجابلند میشود با چند ضربه ی کوتاه به در داخل اتاق میشود.

-سلام خانم صادقی افتخار دادید؟

شمیم جواب سلامش را میدهد و رو به رویش می نشیند.

-ببخشید اگه بی خبر و یا بدموقع میام.


romangram.com | @romangram_com