#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_312

شمیم پر تردید لب میزند:دوست...داشتن؟!

-تو دیگه همسر داوود نیستی،نمیخوای ازدواج کنی؟با یکی که لیاقتتو داره.

شمیم تند از جا بلند میشود:پس داری بازی میکنی؟گفتم که من بازیچه خوبی نیست

پوزخند به لب راند و ادمه داد:توام بازیگر خوبی نیستی،نمیدونم کی ازت خواسته بیای اینجا و این حرفها رو بزنی اما کَس خوبی رو نفرستاده،بهش پیغام بده و بگو من اون ادم ساده ای که میشناخت نیستم.

-داری اشتباه میکنی،یعنی هنوزم فکر میکنی بعد از اون جریان من با داوود حرفی دارم؟!

-شما برادرید از یه خون،گوشت هم و بخورید استخوان هم و دور نمیندازید.

-اون برادر تهمتی به من زد که تا عمر دارم فراموش نمیکنم.خیلی وقته کار ما از گوشت و استخوان گذشته،الان رابطه ی ما فقط طعم نفرت میده و بوی نابودی.

لبهای شمیم کج میشوند به لبخندی مضحک:اُه...پس قصد انتقام داری،فکر کردی من ساده رو گول میزنی میری جلو داوود رژه میری که بسوزونیش،نه اقا ،داوود...

دامون وسط حرف شمیم میپرد:صبر کن و تند نرو بذار حرف بزنم،من تنها با یه هدف اومدم اینجا،اونم خواستگاری از کسی که دوسش داشتم و دارم و متاسفانه تا حالا زن برادرم بودی و ممنوعه،اما از حالا این حق و اجازه رو دارم که بهش پیشنهاد ازدواج بدم...

-تو صبر کن،برام مهم نیست چه هدفی داری،خوب یا بد بودن تو رو من نمیتونم قضاوت کنم چون از ذاتت خبر ندارم،یه بار ازت کمک خواستم و کمکم کردی و از این جهت ممنونتم اما تو حتی حق نداری به ازدواج با من فکر کنی چون متاسفانه من انسانم و مثل خیلی از انسانهای دیگه براساس دیده هام قضاوت میکنم و میدونم تو گذشته ات کی بوده و تو چی بودی.

-منم منکر گذشته نمیشم اما اون گذشته مال گذشته بود و من خیلی وقته راه و روشم تغییر پیدا کرده.

-یه نمونه شو دیدم اون دختری که چند وقت پیش اومد خونت،اسمش چی بود؟اهان نگار...

-اونم مربوط به همون گذشته بود،گذشته ای که از تو محروم بودم و من تو همون گذشته همیشه دنبال یکی مثل تو بودم که پیداش نمیکردم.

-تو عادتهای بدی داری.

شمیم این را میگوید و پا تند میکند که از انجا دور شود ،اخرین جمله ی دامون به صورت واضح به گوشش می رسد

romangram.com | @romangram_com