#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_310
شاید هم میفهمید و خود را به نفهمیدن میزد.
-روح پدرو مادرت و قسم دادم نه به خاطر من به خاطر همون قسم بیا.
شمیم عاقبت تسلیم اصرار بیش از حد دامون میشود،بهتر میبیند با او ملاقاتی کند و دردش را بفهمد،شاید بد نیست با این عموی فرزندش اتمام حجتی کند.
-بیام کجا؟
دامون که خوشحال به نظر می رسد و این شادی در عمق کلامش مشهود است،ادرس مورد نظر را به شمیم میدهد،بعد از خداحافظی شمیم به فکر فرو میرد،دامون چه کاری با او دارد؟هرچه هست به احتمال زباد مربوط به داوود است،اما نه،لحن حرف زدن دامون را می شناخت این نوعِ بیان کمی عجیب بو،دگاهی از واژه واژه ی کلامش بوی احساس حس میکرد،پس...
********
به عادت همیشه اش باز هم زودتر سر قرار می رسد.با دیدن دامون که روی یکی از صندلیهای کافی شاپ لم داده خنده اش میگیرد،دامون از او زودتر حاضر شده!پا تند میکند تا زودتر از این ملاقات غیرمنتظره سر در اورد،.
دامون با دیدنش از جا بلند میشود،و صندلی روبه روی خود را کنار میکشد تا شمیم بنشیند،اینکار انقدر محترمانه صورت میگیرد که شمیم نا خود اگاه در دل احترامش را تحسین میکند،هیچ وقت به خاطر نداشت داوود این گونه محترم بشماردش،با سلام دامون ،پس میزنداین مقایسه را ،سلام و احوالپرسی میکند وروی صندلی کنار رفته می نشیند.
-چی میخوری؟
-فقط یه لیوان اب سرد.
-درسته که هوا خیلی گرمِ اما فقط یه لیوان اب سرد،اجازه دارم به خواست خودم بستنی هم سفازش بدم؟
قبلاً هم انقدر محترمانه برخورد میکرد؟ شاید او ادمی بود که هرگز احترام دامون را نمیدید،شاید دیدگاه بدش در مورد دامون، نقابی شده و خوبی های دامون را نمیبیند،هر چه بود خود را لایق شماتت دانست و در دل به خود حرف میزد.
. -نه ممنون،فکر نکنم خواستید بیام اینجا بستنی بخوریم؟
کلام شمیم بوی کنایه میدهد و دامون نادیده اش میگیرد.
-بدون شک این قصد و ندارم...
romangram.com | @romangram_com