#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_308

نگاهی به در خانه اش انداخت و با کلیدی که از زمان پیاده شدنش از تاکسی در دستش بود در خانه را باز کرد و داخل شد.

احساس عطش میکرد به سمت یخچال رفت و مقداری اب خنک خورد تا در ان گرمای تابستان رفع عطش کند،.

با بلند شدن صدای زنگ گوشی اش سریعتر پارچ اب را داخل یخچال قرار میدهدو به سمت گوشی اش حرکت میکند،با اینکه شماره ذخیره نشده بود اما شماره ی دامون را می شناسد.بلافاصله تماسش را جواب میدهد.

-سلام.

دامون بعد از یک سکوت کوتاه جواب میدهد:سلام،خوشحالم که جواب دادی.

-چرا باید جواب ندم؟!

-من که همیشه گقتم تو زیادی خوبی.

لحن بیش از حد مهربان و احساسی دامون از دید شمیم عجیب به نظر می رسد.

-منظورتو متوجه نمیشم.

دامون با حالتی گنگ جواب میدهد:میتونم ازت تقاضایی کنم،تقاضایی که زیادی بزرگه

باز هم سکوت و باز هم ادامه:میخوام ازت خواهش کنم ببینمت.

شمیم لحظه ای سکوت میکند،این مرد چه میگفت؟!

-فکر کنم اون روز باهم صحبت کردیم و تو قرار بود مجدداً به من لطف کنی اما من گفتم که نه.

-نه نه،اصلاً منظورم در مورد اون جریان نیست.

-اخه من باید بدونم چرا باید به ملاقاتت بیام؟شاید بد نباشه همون طور که نسبت من و داوود تموم شد،نسبت من با توام تموم شه،چون لزومی برای هر زنگ یا رفت و امدی نمیبینم.

romangram.com | @romangram_com