#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_307
صدر با صحبت ناگهانی شمیم و سوالش در جای خود متوقف میشود،.شمیم که متوجه بی مقدمه حرف زدنش میشود معذرت خواهی کوتاهی میکند.
-خواهش میکنم سوالتون و بگید.
-راستش اگه یه نفر ملکی رو به نام شخصی کنه ایا میتونه برش گردونه.
-خب بسته به شروطی که قرار شده داره ولی در مجموع امکانش نیست.
-اگه اموالی به نام شخصی بشه و در اختیار دیگری قرار بگیره با این شرط که انتقال کامل سند بعد از مرگ شخص صورت بگیره،در اون صورت چی؟در واقع یه واگذاری شرطی.
-خب چون انتقال شخصی بوده میشه براش کاری کرد باید شکایت کنید...
همین نام شکایت کافیست تا شمیم منصرف شود از خواشته اش،او ادم شکایت از برادرش نیست،
-ممنون از راهنماییتون.
-مسئله ی مهمیه.
-نه مهم نیست بهرحال ممنون.
-خواهش میکنم هر زمان به کمک نیاز داشتید خوشحال میشم کمکتون کنم.
صدر خداحافظی میکند و میرود و شمیم به این فکر میکند اگر تا دیروز قصد پس گرفتن سهمش از خانه ی پدری را داشت با شنیدن واژه ی شکایت منصرف شده، اما بد نیست کمی برادر بی احساسش را گوشمالی دهد.
در ذهنش دو دوتا چهارتا میکرد و پیِ فرصتی برای دیداری با برادرش می گشت،اینکه باید با برادرش هر چه سریعتر روبه رو شود و حرفهایی بزند که جنس ان از جنس صحبتهای خواهر برادرانه نبود شکی نیست.
اما چه باید میگفت؟از کجا شروع میکرد؟از حماقتهای خودش که گاهی پی در پی تکرار میشد و یا از برادری که فراموشش کرده بود،عجیب نیست این برادر حتی یک بار هم احوالش را نپرسیده! یعنی انقدر برایش بی اهمیت است؟
romangram.com | @romangram_com