#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_306
صدای خوش و بش محمدی و صدر و به گوش شمیم میرسد.او نیز متقابلاً سلام و احوالپرسی میکند.صدر به سمت جایی که محمدی اشاره کرده حرکت میکنند و روی صندلیهای داخل اتاق می نشیند.
-خانم صادقی در مورد کارتون با من حرف زدن،خدا خیرتون بده که به فکر این بچه ها افتادید اما در مورد اجرای مراسم لازمه یه نکاتی رو یاداور شم.
-خواهش میکنم بفرمایید.
محمدی در برابر رفتار متواضعانه ی صدر لبخندی میزند:واسه اجرای مراسم مجوز میگیرم تو همون مکانی که گفتید اما واسه اجرای موسیقی توسط بچه های خودمون فکر کنم کاری غیر ممکن باشه،اونا امادگی اینکارو ندارن.
صدر در جای خود کمی جابه جا شد:اتفاقا دوستمم همین عقیده رو داشتن این بود که دیگه نیومدن،ولی من خیلی دوست داشتم یه بازدید از اینجا انجام بدم.
-ممنون ازتون، فکر کنم این حضورتون بد نباشه،میتونید برید و قول مراسم جمعه رو خودتون به بچه ها بگید مطمئناً خیلی خوشحال میشن.متاسفانه من اینجا مقداری کار دارم و نمیتونم راهنماییتون کنم خانم صادقی اینکارو انجام میدن.
شمیم لبخندی میزند و از جایش بلند شد،به اتفاق صدر به سمت کلاسهای بچه ها راه افتادند.
صدر به هر سه کلاس سر میزد و خبر مراسم جمعه که بسیار مورد استقبال بچه ها قرار گرفته بود را به اطلاع انها رساند،از شادی بچه ها احساس سبکی میکرد،نمی دانست چفدر در اتفاقات گذشته مقصر است اما بی شک تقصیرهایی هم داشت، شاید مدتها بود که این حس ارامش را از دست داده بود،خیلی وقت بود به این جمله اعتقاد پیدا کرده بود هر علتی معلولی دارد و حال شک نداشت علت اینکه وکیل شمیم شده بود همین پیشامدها بوده، که خدا خواسته بود باری از عذاب وجدانش کم کند.بار اولی که دامون از او خواسته بود وکیل شمیم شود بی هیچ تردیدی رد کرده بود و اگر اصرار بیش از حد دامون و و اطمینانش از قبولی در پرونده نبود هرگز این پرونده را قبول نمیکرد چرا که قبول هر پرونده ای برای وجهه کاری اش مناسب نبود.
-خب اینم کلاسای ما.
-ممنون که بهم این فرصت ودادید.
صدر با دیدن نگاه بهت زده ی شمیم تازه متوجه ی حرفی که زده بود میشود،کمی دستپاچه میشود،شمیم که نمی دانست منظور او از فرصت چیست.
-فکر کنم بهتره من برم،از جانب من از اقای محمدی هم خداحافظی کنید.
-بله حتماً،بازم ممنون از لطفتون.
-خواهش میکنم.
-راستی یه سوال...
romangram.com | @romangram_com