#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_305
ارین هنوز هم از حمام رفتن ناراضی ست،
شمیم که حواسش پرت میشود ظرفی پراب میکند و روی شمیم میریزد،شمیم خنده اش میگیرد از این رفتار ارین قصد تلافی دارد و با دست مشتی اب روی تن از قبل خیس شده ی ارین میپاشد و همین کار ارین را به ادامه بازی تشویق میکند و دوباره ظرف پر شده روی تن شمیم فرو می پاشد،صدای خنده ی ان دو و صدای تالاب تلوب اب درهم میپیچد و کل فضای خانه را در بر میگیرد،
انقدر بازی میکنند که خسته میشوند شمیم نیز دوش سریعی میگیرد و از حمام خارج میشود،ناخنهای بلند شده ارین را با دقت میگیرد ولباسی را که چند روز پبش از بازا خریده بود تنش میکند،ارین باذوق به لباس جدید نگاه میکند.
-چه قشنگِ،دوسش دارم،واسه منه؟
-اره عزیزم.
ارین را میبوسد و ارین هنوز هم ذوق دارد از دیدن لباس جدیدش.
حاضر میشنود و ارین تمیز و مرتب اماده رفتن است و او عادت کرده به این زود رفتنهای فرزندش و ارین همچنان اشتیاق دارد برای رفتن به خانه داوود و باز هم ان گوشه ی قلبش تیر میکشد و بازهم شمیم دل چرکین میشود ار خودخواهی دلش....
********
نگاهی به لیست بچه های بهزیستی انداخت، در این مدت با استعدادهای اکثر انها اشنایی داشت، هر جور فکر میکرد امکان نداشت برنامه ی خاصی را اجرا کنند، مگر تنها شعرخوانی.
-خانم صادقی
سرش را بالا میاورد و نگاهی به محمدی میاندازد.
-اقای صدر اومدن.
شمیم برای پیشواز از صدر بلند میشود.
-خوش اومدید.
romangram.com | @romangram_com