#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_303
-نه میترسم از مامانمم اجازه گرفتم.
همان موقع ساغر به نزدیکی در میرسد و با لبخندی مصنوعی خوش امدی نثار شمیم میکند و تعارف میزند،ارین از فرصت استفاده کرده بلافاصله میگید:
-مامان خاله میخواد منو ببره ارایشگاه.
ساغر تصنع لبخندش را عمیق تر میکند.
-ارین همیشه با ارایشگاه رفتن مشکل داره،هر چندوقت یه بار میبرم پیش ارایشگاه زنونه،اونا راحتتر قانعش میکنن.
-کاش زودتر ببریش موهاش رو چشمشو گرفته.
-بهتره یه مدت دیگه بگذره، فعلاً زوده اینجوری ارین ناراحت میشه.
شمیم با اینکه راضی نیست اما به خاطر پبش نیامدن دلخوری حرفی نزد شمیم فکر میکند گاهی لازم است ارین نادحت هم بشود تا تربیتی بهتر داشته باشد، نه اینکه خودخواهانه یاد بگیرد باید به هر انچه که اراده میکند برسد.اما این عقیده اش را هم ته دلش نگاه میداردو با خداحافظی کوتاهی دست ارین را گرفت و از عرض خیابان رد میشوند..
-اَه.
-چی شد ارین جان.
ارین هول میگوید هیچی.
وشمیم که نگاهش به ارین است متوجه میشود ارین موهای ریخته رو چشمش را کنار زده و بی شک دلیل عصبانیتش همین است.
زیر لب زمزمه میکند ارین به ارایشگاه زنانه میرود،ارین یک پسربچه است و تاکی قرار است در محیط کاملا ازاد و زنانه رفت و امد کند،یادش امد سخنان یک کارشناس روانشانسی را در تلویزیون که میگفت فرزندان پسر خود را خیلی در محیط زنانه وارد نکنید،
نگویید هنوز بچه اند،انها از همان کودکی یاد میگیرند،لحظه ای میترسد از اموختنی های فرزندش.
romangram.com | @romangram_com