#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_302
من ارین را میخواهم در حدی که ارام شوم که دلم خوش باشد از ارامش فرزندم،دلم میخواهد بدانم امروز فرزندم که گذشت در خوشی بوده یا سخت گذشته،امروز فرزندم که گذشت زخمی به تن و روحش خورده یا نه؟
و من میفهمم اینها را از شادی کودکانه و لبخند روی لبانش،از چشمهای براق و درخشانش اری همین دو روز هم کافیست و من دلخوش کرده به همین دو روزم دلسپرده به تقدیر خدا روزگار میگذرانم که فرزندم بزرگ شود انقدر بزرگ که انتخاب کند،
نه مرا فراموش کند و نه مهرِ آن کَس که او را بزرگ کرده و منِ مادر میبوسم دست زنی را که مادرانه خرج فرزندم کرده و به احترام همان مادرانه هایش کینه ای به دل ندارم از مادر فرزندم.
-من به نظرت احترام میذارم و بدون قصدم کمک بهته و هر جا لازم بود کمکت میکنم،دلم میخواد رو من حساب جدی باز کنی.
شمیم لبخندی میزند:ممنون.
ته رفتار دامون مشکوک است اما با این وجود چیزی به رویش نمیاورد.و دامون فکر میکند قدم اول را خیلی خوب برنداشته.
از دامون خداحافظی میکند و روبه روی درخانه ی داوود دستش را روی زنگ میگذارد،در با صدای تیکی باز میشود و ارین با سرعت خود را به در میرساند.
-سلام خاله.
جایی گوشه ی قلبش میلرزد از واژه خاله و مشت میکند دستش را و نهیب میزند به دلش که باز هم بنای خودخواهی سرداده و بلافاصله سلام ارین را پاسخ میدهد، در اغوش میکشد فرزندش را.
-خوبی ؟
-خوبم.
ارین میخندد پرنشاط و چال روی گونه ای بیشتر فرو میرود.دست میبرد و موهای بلند شده اش را از روی صورتش کنار میزند.
-تو با این موهای بلند جایی رو میبینی؟
لبهایش را غنچه میکند:اره.
-منو گول نزن،الان میبرمت ارایشگاه که خوشگل شی.
romangram.com | @romangram_com