#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_301
چشمان شمیم اینبار رنگ تعجب به خود میگیرد،نگاه گردشده اش سرتاپای دامون را از نظر میگذراند که بفهمد درست دیده ایا این مرد همان برادرشوهر سابقش است،دامون به اوکمک کرده بود در زمانی که نیاز داشت،
هر چند که این تصور او بود و نمیدانست دامون زمانی هم پشت او را خالی کرده و این وسط و میان خیر خواهی دامون اجباری وجود داشته،پس دل خوش کرده به همان خیرخواهی اخرش و گوش می سپرد به صحبتهای دامون.
دامون رضایت میبیند که بعد از یک سکوت کوتاه ادامه میدهد:
-حس شرمندگی دارم و به عذاب وجدان تو وجودمِ.من تا تو نستم سعی کردم انسانیت نداشته ی داوود و جبران کنم،بهم تهمت زد و باز موندم که رفع تهمت کنم.
دامون منت میگذارد و شمیم بی خبر از همه جا حرفهایش را باور میکند.
-حس میکنم یه تعهد دیگه بهت دارم و اونم بابت بچته،یه بار بهت کمک کردم بتونی حقتو از داوود بگیری و اینبار کمک میکنم بتونی بچتو ازش پس بگیری.
حرفهای دامون مشکوک بود،اما بار قبل هم که فکر میکرد دامون قصد کلاهبرداری و دارد و دامون صادفانه رفتار کرده بود و این تنها دیدگاه این زن بود که از تمام ماجراهای پیش امده خبر نداشت.
-ممنون ازت،اما به این کار نیازی نیست.
-چرا؟
اینبار این دامون است که بهت زده میشود.
-فکر کنم شرایط زندگی حالای ارین بد نباشه،اون من و داره و زندگی قبلیشو.
-یعنی نمیخوای ارین واسه همیشه باهات زندگی کنه.
-نه.
یک نه ی محکم میگوید و نمیگوید نمی خواهم ارینی را خو گرفته به این زندگی هوایی کنم،نمیخواهم مادر بودنم را فراموش کنم و خودخواهانه پسرم را نابود کنم،
romangram.com | @romangram_com