#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_300

-اره فکر خوبیه حتی اگه بتونن چند تا دیگه از بچه ها با اون اهنگ ترانه خونی کنن جالبترم میشه.

-شاید نشه تو یه هفته اونا رو اماده کنیم اما سعی خودم و میکنم.

-دوستم گروه موسیقی داره،بهش میگم اگه تونست پس فردا باهم میایم یه سری به بهزیستی میزنیم.

شمیم باردیگر به ساعتش چشم میدوزد،باید زودتر به دنبال ارین میرفت.

-شرمنده این حرف و میزنم من باید برم دنبال ارین اگه اجازه بدید و کاری ندارید که زودتر برم.

-اجازه بدید برسونمتون.

-نه ممنون یه سری کار دیگه دارم،بهتره خودم برم.

-تعارف میکنید؟

نه اصلاَ.

صدر تعارف دوباره ای میکند اما با سماجت شمیم دیگر از اصرار کردن دست میکشد و شمیم با خداحافظی کوتاهی از او جدا میشود.

ترجیح میداد تنها درِ خانه داوود برود،با رسیدن به در خانه ی داوود پول کرایه را داده و از ماشین پیاده میشود.

هنوز چند قدم نرفته که صدایی باعث میشود به عقب برگردد،با دیدن دامون که او را مخاطب قرار داده اخمهایش را درهم میکشد.

-حق داری اینجوری نگاه کنی این همه بدی که از خانواده ی من نصیب تو شده و تو دم نزدی.

اخم صورتش باز میشود، دامون زمانی به او کمک کرده و لایق اخم نیست و شاید از این خانواده جدا.

-ایا راهی هثت برای جبران بدی کا در حق تو شده؟

romangram.com | @romangram_com