#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_299


سکوت که طولانی میشود حوصله ی شمیم سرمیرود.

-خب میتونیم شروع کنیم؟

صدر در فکر فرورفته با شنیدن صدای شمیم سربلند میکند.چشمهای قهوای اش کمی جمع میشود.

-خب،البته..من با چند تایی از دوستام صحبت کردم قرار شد یکی از سالنای ورزشی رو اجاره کنیم و مراسم و اونجا مراسم و اجرا کنیم،،خیلیا رو دعوت میکنیم و این قول و بهتون میدم که مقدارپول لازم جمع میشه.

شمیم نگاهی به ساعتش میاندازد،دلش میخواهد لب باز کند و بگوید اینرا هم که پشت تلفن میشد گفت اما لب گزیده و منتظر به صدر چشم دوخت.صدر با دیدن نگاه منتظرش تک سرفه ای میزند،میداند این ملاقات علتی غیر از انی دارد که به شمیم گفته،با اینحال سعی دارد کمی حالت طبیعی به رفتارش بدهد.

-انگار گرمتونه؟

متعجب به شمیم چشم میدوزد،شمیم اشاره ای به صورتش میکند:صورتتون خیسِ.

دانه های عرق روی صورت سبزه اش خودنمایی میکنند و صدر دستمال کاغذی ای از ازبسته ی روی میز برمیدارد و صورتش را خشک میکند.

-هوای اینجا واقعاً گرمِ.

شمیم اما به نظرش میاید هوا کاملاً مناسب است.صدر برگه ای از جیبش در اورده و روبه روی شمیم قرار میدهد.

-این ادرس اون سالن ورزشیه.البته قطعی نشده،ما بهشون گفتیم واسه جمعه ی بعد میخوایم.

-ممنون.من با همکارام تنظیم میکنم.

-فقط یه چیزی یکی از دوستام پیشنهاد داد یه گروه موسیقی دعوت کنیم که مخاطبای بیشتری جذب شن و برنامه های مفرحی اجرا شه،از بچه های بهزیستی ام دعوت کنیم هم روحیه شون شادتر میشه و هم مردم بیشتر تحت تاثیر قرار میگیرن.

شمیم با ذوق به صدر چشم میدوزد:این عالیه،یکی از بچه های بهزیستی پیانو میزنه،اگه بشه یه برنامبرنامه ام اون اجرا کنه.


romangram.com | @romangram_com