#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_298
-خانم صادقی راستش منم یه کارایی انجام دادم و تقریباً مشکلی نیست فقط اگه ممکنه حضوری همدیگه رو ببینیم.
-ملاقات حضوری واجبه؟!
-خب فکر کنم اونجوری احترام بیشتری به هم میذاریم و راحتتر میشه صحبت کرد.
شمیم با اینکه از تقاضای صدر متعجب است اما باز هم به رسم همان احترامی که صدر بیان کرده قبول میکند.
-پس من ادرس و براتون میفرستم.
تلفن را قطع میکند و بلافاصله پیامی محتوی ادرس برایش ارسال میشود،نگاهی به نام کافی شاپ میاندازد..کافی شاپ برادران..اسم بامزه ایست و همین نام برادر مطلبی را به خاطرش میاورد،برادرش!..قرار بود در مورد برادرش با صدر صحبت کند.
ذهنش انقدر درگیر میشود تا فراموش کند دلیل ملاقات حضوری در کافی شاپ و حتی شک نکند شاید ظاهر قضیه چیز دیگریست.
نگاهی به ساعت روی دستش میاندازد.و به در چشم میدوزد،با دیدن قامت صدر از جا بلند میشود،تی شرت سبز رنگرنگی به تن دارد و شلوار مشکی پارچه ای به پا،خط اتوی شلوارش توجه را جلب میکند.صدر عادت دارد زیادی مرتب لباس بپوشد اما به نظر میرسد امروز از همیشه مرتب تر است و اینرا از برق صورتش که تازه اصلاح شده متوجه میشود.جالب است که در گذشته و در دوران دانشجویی این همه مرتب نبود.
به نزدیکی اش که می رسد سلام میکند و جواب میگیرد.
صندلی را عقب می کشد و روی ان می نشیند.
-بابت تاخیرم عذر میخوام.
-خواهش میکنم.
-چیزی سفارش ندادید.
-صبر کردم شما بیاین.
دو عدد قهوه ی شیرین به همراه شیر سفارش دادند.
romangram.com | @romangram_com