#مرا_دوباره_آغاز_کن_پارت_297


-و من رفتم بانک و با زرنگی یه دفترچه حساب گرفتم،توی دفترچه حساب مبلغ دیگه ای با مشخصات تو نوشتیم،شب اومدم خونتون نمیدونی چقدر ترسیده بودم،تمام تنم عرق کرده بود وقتی رفتم تو اتاق بابات از شانس خوبم دفترچه زیر قالی بود و من بلافاصله جابه جاشون کردم.

چون مبلغش کم نبود بابات اهمیتی نداد و فراموش کرده بود مبلغ قبلی رو،حقم داشت جای شک نبود جز مهرنشدن دفترچه که اونم خدا خواست نفهمه.

-منم رفتم با همون دفترچه خودم و در ظاهر دفترچه ی دست بابا پول و دراوردم و اینجوری مقداری پول برام موند.

-به خاطرت دزدی ام کردم.

-هروقت یادم میفته تو دفترچه رو گرفتی مشخصاتتو بنویسی اما اینکارو نکردی ودر رفتی کلی خندم میگیره.

-بخند حق داری من و میبرن جهنم تو خوش باش.

-بابا یه دفترچه صدتومنی بیشتر نبود جهنم چی ؟خل شدی.

اون روز راکلی با پروین حرف زدند گاهی خندیدند از حوادث پیش امده گاهی اشک ریختند.

و شب پروین در میان گریه ی دوستش به قصد زندگی بهتر به تهران رفت تا از انجا کشورش را ترک کند.

شمیم زمانی در کنار پروین مانده و برای حل مشکلاتش همه کار کرده بود و بازی زمان چرخیده بود و اینبار پروین این نقش را اجرا کرده بود و حال هردو زندگیشان را مدیون همدیگر میدانستند.

*******

با محمدی صحبت میکند و از انجایی که احتمال میدهند برگزاری مراسم زیر نظر بهزیستی ممکن است مثل گذشته با دخالت دولت برگزار شود و بازهم دست همگی از پولها کوتاه بماند این مراسم در مکانی شخصی و به نام خیریه تشکیل شود تا هرچه زودتر خرج عمل سیما تهیه شود.

هماهنگیهای لازم را انجام میدهد و با صدر تماس میگیرد،ارتباط بعد از چند بوق برقرار میشود و صدای بم مردانه ای به گوشش میرسد.

به رسم ادب احوالپرسی به جا میاورند و نتیجه گفتگوها منتقل میشود.


romangram.com | @romangram_com